
|
|
|
|
|
اون چند سالی که مادر نبودم روز مادر که میشد بغض گلوم رو میگرفت.هرچند همسر خوبم که هیچوقت در خرید کادو سور پرایزم نکرد میگفت روز زنت مبارک ووقتی که من میگفتم روز مادره.میگفت زن خوبی که یک روز مادر میشه .اون روزها در حسرت این روزها بودم واین روزها آرزوی بزرگ شدن ودیدن ثمره ی زندگیم رو دارم.اون روزها فقط دلم میخواست روز مادر منم مثل همه ی مادرها بدون خجالت تبریک همسرم رو با عشق پذیرا باشم نه با چشم گریان ولی این روزها دلم میخواد همه ی زندگیم رو به پای کودکم بریزم تا فرداها به مادربودنم ببالم.تا فردا در مقابل خدا شرمنده نباشم که لیاقت نداشتم امانتت رو مادری کنم.محمدامین تو تمام عشق من و پدرت هستی وبه جرات میتونم بگم تنها بهانه زندگی من واون.امروز بابا میگفت تا پدر نباشی نمی فهمی عاشقی یعنی چی.وتو حتی مفهوم عشق رو هم برامون معنا کردی.ازخدا میخواهم بتونیم پدر ومادر لایقی برات باشیم .ویک روز به خودمون ببالیم از وجود تو.
امروز قراره ببریم از پاش عکس بگیریم اگر خوب شده بود بازش کنیم.عسلکمون دیشب با این پا راه میرفت ودست میزد .امیدوارم خوب شده باشه چون دیگه طاقت از کفش رفته. جاداره روز مادر رو به مادر شوهر ومادرخوبم که تو این دوسال"دوران بارداری وزایمان وبعد ازاون یک لحظه تنهام نذاشت تبریک بگم.مامان خیلی دوستت دارم .توی دوران بارداریم با وجود اینکه من اصفهان بودم وکلی ازتو دور بهم سرمی زدیو خیلی از کارهام رو انجام میدادی.وقتی زایمان کردم از دو هفته قبل اومدی وبا وجود درد شدید کلیه ات که از بد حادثه سنگ کلیه ات هم عود کرد کمکم کردی واون بدترین وسخت ترین روزهای پس از زایمانم رو کنارم بودی که اگر حمایتت نبود دچار افسردگی میشدم.وقتی که نوزادم فقط دو کیلو داشت وهمه با تعجب نگاهم میکردند تو وهمسر خوبم یک لحظه در بی تابی هایم تنهام نگذاشتید.واین یکسال که محمدامین رو با وجود کمردردت از جان عزیزتر برام نگه داشتی تا وقتی تو کلاس درس هستم ومشغول کار دل نگرانش نباشم چون میدونستم که مادر عزیزتر از جانم اوراعزیزتر از جان می دارد. مادر خوبم بعد از بابا تنها پناه دلخستگی هامون بودی .هیچوقت محبتت رو فراموش نمیکنم واز خدا میخواهم که منو فرزند لایقی قرار بده که بتونم جبران همه ی محبت هات رو بکنم.روز مادر رو به تو مادر آسمانی بهترین مادر دنیا تبریک میگم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:42 توسط مامانش
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان خوبم.خداروشکر پای محمدامینم بهتره هفته آینده بازش می کنیم.ولی مارو کشت.باید همش بغلش کنیم وگرنه روی همون پا راه میره.خدارو شکر بااین وضعیت مدرسه ها تعطیل شده وگرنه چیکار می کردیم.اینم برنامه تابستونی من وباباش. تازه کلی هم شیطون شده ماشالله.۱۲۳رو به خوبی میگه ومیدونه مفهوم شمارش دارند.انگشت اشارش رو میاره رو شی مورد نظرش بعد میگه یک دو سه آر"یعنی چهار"
اینم یک سری عکس از گل پسرم .کشتید منو از بس عکس عکس کردین. این عکس تولد یکسالگیشه"از شمعمون تعجب نکنید از دست وروجک جابجاش کردیم برعکس شد"
اینم عکس ۱۱ماهگیش با خواهرزادم حسین
۱۰ماهگی گلم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:44 توسط مامانش
|
|
||
|
|
|
|
|
وای خدای بزرگ دارم دق می کنم .آخه چرا هرچی مصیبته برای ماست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روز سه شنبه عمه محمدامین زنگ زد بیاد بریم قم.ولی ما گفتیم قم شلوغه تواین روزها بریم همدان.کاش زبونمون لال می شد ویا قدرت نه گفتن داشتیم ونمی رفتیم.خلاصه صبح چهارشنبه به سمت همدان حرکت کردیم.خیلی شلوغ بود.محمدامین هم مثل یک بچه باوقار اصلا توماشین اذیت نکرد .عصرکه داشتیم می رفتیم گنجنامه از بس ترافیک بود توراه ازپنجره ماشین کلی دوست ورفیق ژیدا کرد وخلاصه بچم اونجا کلی پیاده روی کرد وعشق وحال وکلی از پله ها بالا رفت ومیخواست دستش رو بگیریم هی بیاد پایین.شب که اومدیم خونه"چون جا نبود تو یک مدرسه بهمون کلاس دادند."قیامتی بود هتل که شبی ۵۰۰۰۰تومان وخانه معلم که اصلا حرفشو نزن جا نداشت.خلاصه رفتیم مدرسه.خداییش خیلی تمیز بود اما از بدو ورودمون به اتاق این زی زی گولو تو ظهر هی تمرین کرد از سکوی جلوی تخته سیاه هی بالا پایین کرد ویاد گرفت وچون حساسیت منو می دید تا میرفت بالا میومد جلو ی سکو وهی داد می زد هوهوهوهوهو ومن از ترس اینکه یهو جفت پا بپره پایین وحشت زده بودم.وهی به شوشو تذکر می دادم مواظبش باش.خلاصه ظهر اونم با عصبانیت یواش بهم گفت دیوانه ای ها بچه خودش داره میره ومیاد تو......خلاصه شب که ازبیرون برگشتیم غذا گرفتیم واومدیم مدرسه.غذا رو که خوردیم من ظرف هاروبردم بشورم که کاش پام می شکست ونمی رفتم.البته موقع رفتن سپردم به شوشو مواظب امین باش .خلاصه رفتم پایین .یهو صدای گریه امین از طبقه سوم به گوشم رسید خواستم برم بالا دیدم شوشو اوردش وگفتم چشه؟گفت پشت سر تو گریه کرد.جل الخالق محمد امین که هیچوقت پشت سرمن گریه نمیکنه حالا باباشو بگی حرفی"خلاصه هرکاری کردیم ساکت نشد یک کم توحیاط ومحوطه نگه داشتیم بعد رفتیم بالا وگریش با بغض قاطی بود وخلاصه خوابوندمش.صبح ساعت ۴ غلطید طرف من شیر بخوره باز با گریه بیدار شد ونیم ساعت بهانه گیری وبعد خوابید."ازمحمد امینی که هیچوقت اینطور گریه نمی کرد عجیب بود.هی میگفتم نمیدونم چشه؟؟؟"فردا صبحش من وخواهر شوهرم داشتیم پتوها رو میذاشتیم تو ساک دیدیم به شوق اومد بلند شه بیاد طرف ما نیم خیز شد پاشه یهو دیدم پای چپش رو نتونست بزاره زمین وافتاد وای نمیدونید چه حالی شدم.شوهر خواهر شوهرم گفت دیشب از پله اومد پایین بیاد طرف ما به حالت نشسته اومد زمین و.........سریع بردیم بیمارستان وعکس گرفتن وگفتند پاش شکسته.داشتم دیوونه می شدم.خلاصه گفتند دکتر ارتوپد هم ساعت ۱میاد.دیگه شوشو طاقت نیورد وگفت برمی گردیم شهرخودمون تا ظهر می رسیم.خلاصه برگشتیم وامین مظلومانه خوابید بردیم مطب یک دکتر وپاش رو گچ گرفتند تا سه هفته.اگه بدونید دارم دق می کنم .آخه بچم طاقت نمیاره.بخدا یک دقیقه رو زمین بند نبود.همش راه می رفت.حالا هم هی میخواد بره ونمیشه .خدایا چرا همش امین من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بخدا من خیلی مواظبشم تا جایی که همش سر مراقبت وحساسیت من با شوشو حرفمون میشه.اتفاقی که تو ۱۲سال زندگی مشترک نداشتیم.آخه چرا اینطور میشه.دیروز مادرشوهرم میگه چشمه.لعنت به این چشم که همش مارومیگیره. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 9:46 توسط مامانش
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز یاد گذشته ها وکودکی هام افتاده بودم وداشتم برای پسرم شعرهای کودکانه زمزمه می کردم"جالبه توزمان معینی اگه یک شعر رو دوباره تکرار کنم دقت نمیکنه وانگارنه انگارکه من دارم انرژی هدر میدم.اما برای بار اول همچین گوش میده ودست میزنه وبا آهنگ خوندنم قرمیاد که نگو"خلاصه هرچی بلدبودم خوندم.از کتاب های تاتی که سه تااز اونها داره تا...یهوذهنم رفت به شعر علی کوچولو که اون وقتها برنامه کودکش پخش میشد وبعد از اجرای کنسرتم یهو رفتم توحال وهوای اون وقتها.شب هم به همسرم موضوع رو گفتم وکلی درمورد برنامه های اونموقع با حالا بحث کردیم.جالب اینکه امشب نجف زاده گزارشگر تلویزیون رفته بود سراغ علی کوچولوی کودکی ما ودوباره اون ترانه"علی کوچولو این مرد کوچک"امشب همه ی خاطرات کودکیم رو مرور کردم وبه خیلی چیزها فکرکردم.به اینکه تنها سرگرمیمون تلویزیون بود وبه عشق ساعت 5مینشستم جلوی جعبه جادویی"جالب بود فقط شبکه 1روداشتیم کلاس سوم که شدم شبکه دوهم اومد ولی جالبترش این بود برنامه ها زمان خاصی داشتند مثلا 4تا 11شب.وتازه فقط شبکه 1نیم ساعت برنامه کودک داشت وبقیش سخنرانی وجبهه وجنگ و......اما من به عشق همون نیم ساعت تا فردا با قهرمانان کارتون ها زندگی میکردم.حتی شبها که به رختخواب می رفتم تو ذهنم برای قصه ی فرداشون یاادامه ماجراشون سناریو می نوشتم.الان داشتم به این مساله فکرمیکردم که ما فقط تلویزیون روداشتیم وبس تازه اونم ازنوع سیاه وسفید ولی بچه های امروز دیگه تلویزیون هم قانعشون نمیکنه سی دی وباز یهای رایانه ای ووووواما بین هردوی ما نسل قدیم وامروز یک تفاوت فاحش هست.نسل ما قهرمان داستان هاشون علی کوچولو بود وپسر شجاع وبلفید ولی لی بید ومسافر کوچولوخرس قهوه ای ومدرسه موش ها ووووووووتنها ازاون ها الگو میگرفتیم ونسل امروز بااین کارتون های بی سروته خیالی که حتی نمیتونند تو رویا شون هم خیال پردازی کنند چون از ذهنشون دوره.نسل امروز هیچ چیز قانعشون نمیکنه ودارند می تازند به نا کجا آباد وما........شاید حرف هام مسخره بیاد ولی به خدا من تو شهرمون جوون 12یا 13ساله ی معتاد زیاد میشناسم.تو شهرما بچه های راهنمایی رو هم دیدم سیگار به دستند وخدا میدونه چه کارهای دیگری که نمی کنند.دیگه از نسل کارتون های شرک و.....بیش از این نباید توقع داشت.راستی چرا کارتو نهای زمان ما دیگه پخش نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نکنه .............دارند؟؟؟؟؟؟کاش یکی به داد بچه های نسل امروز برسه که من نگران فرداهای اونام واقعا فردایی هم برای اونا هست؟؟؟؟؟؟؟
اما نازگل من:این روزها دیگه خیلی خوب راه میره نمیتونم باهاش پیاده روی بریم بیرون .همش میخواد راه بره وبدوه.وبه جدول نگاه کنه .دنبال ژرها بره.دست بزنه به موتوروماشین هایپارک شده.خلاصه فیلم داریم موقع بیرون رفتن.نمیخواد اصلا بغل باشه.توماشین هم که باشیم تا یک چیزی توجهش رو جلب میکنه داد میزنه وبا دستش حمله میکنه به بابایی تا نگه داره ژیاده شه.اصلا هم خسته نمیشه"ماشاءالله" مامان که اصلا تو فرهنگ لغات این ترک بچه ی مادر لر نیست.بابا رو عالی میگه وهمچین بابا میگه که باباش ضعف میکنه مخصوصا وقتی از من عصبانی میشه میگه باباوباباش میاد سراغش میگه:اذیتت میکنه طوری نیست منم اذیت میکنه. هر وقت میفته میخواد بلند شه از بس گفتم یا علی میگه علی وبلند میشه"علی یارت مادر" همچنان عاشق دستشویی وحمامه
خوشبختانه خرداد ماه کنارشم.فقط دوتا مراقبت دیگه دارم .خوبیش اینه که کلاس هام با سوم ها بود ونهاییند و برگه صحیح کردن ندارم ولی بیچاره بابایی کلی برگه داره.وتازه حوزه تصحیحی هم میره.وقتی هم میاد خسته وکوفته وروجک امانش نمیده.باید برای اینکه بزاره کارهامونو بکنیم ساعت 10خاموشی بزنیم تا اون بخوابه بعد بلند شیم.ولی دیگه کی می تونه از خواب پاشه؟؟؟؟؟؟تا دوماه دیگه باید بریم خونه ی خودمون.کاش زودتراین چندماه هم بگذره.هرچند از مادرم دور میشم.ازهمین حالا استرس مهرماه رودارم که عسلم رو چیکار کنم؟وقتی این شیرین کاری ها وشیطنت هاشو می بینم واین که قبلا حتی نمیتونستم به این چیزها فکر کنم واین که داشتن یک نازنین ملوس برام چقدر دور از ذهن بود .فقط سجده شکر به جا میارم وبس.بعضی وقت ها اصلا باورم نمیشه یعنی این من؟؟؟خواب نیست؟این ملوسک عزیز دل منه؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا هزار بار شکرت. خواهرکوچیکترم هم دارند خونشونو میبرند اصفهان.وای چقدر دلتنگ رفتنشم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:30 توسط مامانش
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام صدتا سلام .بزنم به تخته گوش شیطون کر من وپسرک تونستیم از پس ویروس بر بیایم .من با مراقبت کردن وپسرک با لجاجتش در خوردن شربت ودعوا وووووخلاصه با سرنگ ریختیم تو حلقوم مبارک آقا ونمیدونید چه روزهایی رو گذروندیم.راستی دادن شربت با سرنگ هم فکر خوبیه ها.مخصوصا موقع مریضی که لج می کنند ونمیخورند.این چندروزه به گفته دکترشون قطره آهن وویتامین رو بهش ندادم ازامروز شروع میکنم."وای بازم شروع شد"خداروشکر محمدامین خیلی بهتره ولی لجباز شده وبدجنس.همش باید یکی باهاش بازی کنه.لج میکنه بره تو کمد رختخوابها واز اونا بکشه بالا.یا یک پله جلودرب ورودی داریم بره پایین وبشینه تو پاگرد.یا سیم هارودست کاری کنه.از بازی بااسباب بازی هم خبری نیست فقط عشقش یک دقیقه است اونم بخاطر تازگی اسباب بازی.فعلا وسایل مورد علاقش همون گوشی تلفن وپشه کش وخودکار وکاغذ وخط خطی کردنه.راستی یادم رفت بگم گوشی رو میزاره دم گوشش ومیگه ائو بابا وهمش حرف میزنه شاید باورتون نشه تا ۳یا ۴دقیقه کلمات نامفهوم میگه"باز چشمم نکنم ها"لاحول ولا قوه الا بالله:"دیروز رفتیم خونه مادرم. خواهرزادم ونوه عموم که هم سنش هستند اونجا بودند به محض ورود رفت تو باغچه شروع کرد باغچه رو ریختن به هم وگل بازی تا رفتم اوردمش کلی کثیف شده بود یهو اون دوتا هم مثل آپاچی ها ریختن تو باغچه وبیا وببین.بعد مادراشون گفتن دو ساعته این بچه ها اینجان وتکون نخوردند .محمدامین بد الگوییه بچه هامون رواز راه بدر میکنه .همون بهتر که قراره خونتون ازما دورتر شه یک کشف بزرگ توسط محمدامین:اون گوش منو دیشب کشف کرده وبراش خیلی جالبه تا میاد بغلم موهامو میزنه کنار ودنبالش گوشم میگرده.خلاصه نازگل ما کلی هم بابایی شده تا باباش خونه است مامان کیلیویی چند؟بعد از بیماریش کلی لاغر شده وباید تقویتش کنم.خداروشکر مدرسه ها تموم شد وفقط ۴روز مراقبت دارم اونم ۶و۱۳و۱۹و۲۳خرداد .باید این ۴ماه حق مادریم رو ادا کنم .تو این لجبازی ها وقهر کردناش کنارش باشم.کاش این اخلاق رو بزاره کنار .وای گلی بود برای خودش .آقا بودولی الان تا بگی نکن قهرمیکنه وسرش رو گم محکم میکوبه زمین وحالا بیا جمعش کن مگه یادش هم میره.از این سرکوبوندن ولج کردنش میترسم.موقع تعویض پوشکش هم مصیبت دارم اینقدر گریه میکنه که بیا وببین. خدایا همه ی بچه هارو همیشه سالم وسلامت نگهدار |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17:3 توسط مامانش
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدردلم میخواست اولین سالگرد تولدت رو با تمام وجود فریاد بزنم وجشن بگیرم ولی اینقدر ضعیف شدی که حتی حوصله شلوغی روهم نداری.من وبابات یک جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم اما کسالت تو اجازه نداد که بیشتراذیتت کنیم.ولی همه درکیکت سهیم شدند شاید باورت نشه حتی دل ودماغ بریدن کیک رونداشتیم چون توگریه کردی وخوابوندمت ولی فرداش تقریبا همه از کیک تولدت خوردند.محمدم مامانی زود خوب شو خودت میدونی تمام صبروتحملم رو در 9سال انتظار ازدست دادم.یادت باشه من دیگه 32 سالمه دیگه اون مامان جون نیستم که صبور باشم وطاقت بیماریت روداشته باشم.الان فقط دلم میخواد گریه کنم.محمدامینم ازخدامیخواهم همه ی بچه ها هیچوقت روی مریضی ودرد نبینند .وصدقه سرهمه رحم کنه به من وبابات وتورو برامون نگه داره.تو وبلاگ یکی ازمادران وبلاگی خوندم که چشم انداز بیست سال آینده رو به تصویر کشیده بودوخیلی بامزه نوشته بود از فرزندان بعدی.ولی من دلم میخواد اگه روزیمه یک نی نی دیگه بهم بده که تو تنها نباشی میخواهم تو بعد از من وبابا یک پناه داشته باشی.بعدشم تا 20 سال دیگه مردی شده باشی که بهت ببالم هرچند الان احساس میکنم عزّت وافتخار من وبابا هستی.ومن اون فقط به وجود تومیبالیم.پس یادت باشه.میدونی امینم تو این هشت سال غم نداشتنت یک طرف واحساس خلا در بین مردم یک طرف.ولی با اومدنت بهار رو برامون هدیه اوردی وفخر وافتخار رو.پس باید زود خوب شی نمیدونی که وقتی بیماری چراغ خونمون سوسو میزنه؟؟؟؟؟؟/پارسال 21 اردیبهشت قشنگ ترین روز زندگیم بود اما امسال درست ساعت 12:45 دقیقه که باید برای اومدنت هلهله سر میدادم گریه کردم برای بیماریت.این ویروس لعنتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!فقط یادت باشه خیلی دوستت دارم امید من .هستی من.زندگی من.به قول یاسمین:داروندار.البته دکتر میگه بزار این وضعیت ادامه یابد تا ویروس دفع شه ولی من مامان کم طاقتیم.دیگه اینجوری هاست دیگه.نمیدونی چقدر خوشحال بودم که سال تحصیلی داره تموم میشه ومن میتونم از خرداد تا مهر (4ماه)در آغوشت گیرم تنگ تنگ .دیگه حسابی بهت میرسم تا جبران این سهل انگاریم بشه.قوووووووووول میدم.راستی این روزها بابا ومامان وآبه وبه رو خیلی ناز میگی.خوب هم راه میری ولی نای بلند شدن نداری .قربون شکل ماهت بشم من.این کتاب های تاتی رو هم که ماشالله اینقدر ناز ورق میزنی دونه دونه وعکسهاشو می بینی که از شادی ذوق مرگ میشم.البته دیگه از شاهکارهات نمیگم چون میترسم خودم چشمت کنم. ایندفعه میام خبر فراری شدن ویروس رومیدم.کوچولوی نازم خوب بخواب وزود خوب شو که مامان بی تو هیچی نیست...............(راستی بدون دعوت کلی کادو گیرت اومدها زبل مامان خدایا کودک نازنینم رو شفای عاجل عنایت کن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:36 توسط مامانش
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:59 توسط مامانش
|
|
||
|
|
|
|
|
آن روز خداوند بهترين هديه را به من داد و تو آمدي! تو آمدي و روزهايم شاد، لحظه هايم پرشور، گلها زيبا و خورشيد حتي در شب هايم تابيدن گرفت تو آمدي و تنهايي رفت و دلم به بهانة تو جوانه هاي اميد زد. تو آمدي و شور زندگي در رگ هايم جاري شد و من بي باك تر از قبل به استقبال هر آن چيزي ميروم كه ضامن آرامش تو باشد تو آمدي و آرزوهايم رنگ آسمان گرفت و سعادتت برابر شد با نيكبختي من . تو آمدي و دلم وسيع شد ، به وسعت بزرگ ترين آرزوها براي تو. تو آمدي اي بهشت من و من مادر شدم. از تو و از خداي مهربان سپاسگزارم براي همه اين بهترين ها......
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:45 توسط مامانش
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا به محمد امینم رحم کن خودت اونو بهم دادی وازخودت میخواهمش.قرار بود امشب جشن تولد زباترین هدیه آسمونیمونیمون رو بگیریم ولی.......... محمد امین از 17فروردین بعد از یک تب 3روزه وسرماخوردگی ناجور همش آب ریزش بینی داشت وخلط غلیظ از بینیش میومد سه بار دکتر بردم .ومتاسفانه آقای باه اصطلاح متخصص که تو شهرمون عجیب اسم ورسم داره همش سفالکسین تجویز کرد البته محمدامین ظاهرا از نظر جسمی خوب بود ولی من همش احساس میکردم یک چیزیش هست تا جایی که پدرش هم دادش در اومد که چرا این همه گیر میدی به بچه تااینکه روز دوشنبه 16 اردیبهشت محمدامین که اصلا سابقه بیقراری نداره موقعی که سفره شام رو پهن میکردیم ومادربزرگش هم خونمون بود شروع کرد به گریه .خلاصه بچه رو رسوندیم بیمارستان گفتند دلش درد میکنه وتا صبح ناله کرد یهو.فرداش مدرسه نرفتم که ببرمش پیش یک متخصص دیگه که تازه خوابش برده بود دیدم با جیغ بیدار شد وگوشش پر از آبه سریع بردم دکتر .گفت از زور عفونت گوشش چرک کرده وپرده گوش پاره شده با مصرف این داروها بعد از خشک شدن عفونت پرده ترمیم میشه"آموکسی کلاو.کتوتیفن"دوباره اوردمش خونه وعصر موند پیش پدرش ومن رفتم کلاس جبرانی داشتم وقتی برگشتم چشمهاش عجیب ترشح داشت وورم کرده بود رسوندیم بازهم دکتر که گفت سریع باید بستری شه.خلاصه تا دیروز ظهر جمعه بیمارستان بودیم .الان که اوردیمش خونه خیلی پکر وآرومه اعصابم خیلی خورده خدایا کمکم کن به محمد امینم رحم کن.تازه پسرم جوون گرفته بود وراه میرفت حتی بااینکه سینه خیز وچهاردست وپا نرفته بود وکلی منو عذاب داد واسه اینکه شادم کنه این مراحل رو هم تواین ماه پشت سر گذاشت.خدایا فقط از خودت میخوامش.اینم شد شانس درتدارک جشن تولدش بودم درست همین روزها بخاطر عدم مسوولیت یک دکتر باید پسرم درگیر مریضی بشه.چرا نمیخواست بفهمه بدن محمد امین درمقابل سفالکسین مقاوم شده؟پسرم بهتربشه حتما میرم سراغش که بهش بگم با ندانم کاریش با جون عزیزان دل مردم بازی نکنه.خدایا بدادم برس.البته الان محمدامین خوبه فقط ارومه ویک کم اسهال داره که دکتر گفت از عوارض داروهاس.مامان برات بمیره زندگیم.تولدت هم مبارک نوگل باغ من.امشب میخواهیم سه تایی باباباش برا ش تولد بگیریم چون دلمون نمخواد خاطره 21اردیبهشت 86فراموشمون شه.از طرفی چون محمدامین مریضه واذیت میشه نمیخواهیم دوروبرش شلوغ شه ولی به محض خوب شدنش حتما تولدش رو میگیریم.خدایا سلامتی رو به پسرم برگردون.خدایا هیچ بچه ای گرفتار درد ومریضی نشه.من پسرم رو ازتو می خواهم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:32 توسط مامانش
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام صدتا سلام.سال نو مبارک انشالله سال خوب وخوشی رو شروع کرده باشین. وای خدای من باورم نمی شه یعنی منم امسال سال نو رو با یک دنیا شادی در آغوشم تحویل کردم؟؟؟؟؟؟؟؟شادمانی که نه سال به انتظارش نشستم ونه بهار به هنگام شنیدن دعای یا مقلب القلوب والاحوال یا مدبر اللیل والنهار حول حالنا الی احسن الحال اشک چشمانم جاری می شد وحسرت عمیقی به دل می کشیدم وبه هفت سین بی رنگ زندگیم نگاه میکردم وبه چشمان امیدوار شوهرم وبه زمزمه های سجاده نشینیش ودلخوش میکردم به اینکه احسن الحال خواهد آمد.سال 86 رو با تویی تحویل نمودیم که دربطنم احساست میکردم وبه نحوی حضورت شادمانمان کرده بود وباورمان نمیشد وامسال با تمام اشتیاقمان در آغوشت کشیدیم ولحظه تحویل سال ازخدا خواستیم هیچ سفره هفت سینی یب رنگ وبوی گل زندگی نباشد.محمدامین همه زندگی من وپدرت دروجود نازنین تو خلاصه شده.قبل ازتو دنیایی رو داشتم اما هیچ نداشتم وبا تو اصلا به دنیا نمی اندیشم تو همه ی وجودمی .شور زندگی وشکوه وافتخار وتمام دارایی منی.""""خدایا نازگل مارو در پناه خودت حفظ کن ونگهبانش باش وبه من که لایق مادری شدم این افتخار رو بده که مادر واقعی باشم" خدایا زبانم از شکر قاصره امسال من وبابایی با تو بهاری داشتیم هیچ وقت اینقدر شاد وشاکر نبودم.شکرت خدا شکر ما روز 5فروردین جشن ازدواج عمع شکوفه محمدامین روداشتیم تبعا از همون روز اول تلپ شدیم خونه مادربزرگ محمدامین.وروز سوم بقیه عمه ها وعمو ها اومدن اولش محمدامین از شلوغی زیاد وحشت داشت بعد براش عادی شد.شب حنابندان یک کم اذیت شد واذیتم کرد ولی شب عروسی تو تالار تخت خوابید اونم توی اون همه سروصدا.البته ازبس همه بغلش کردند واحساسات به خرج دادند بچم ترس برش داشته بود وهمش یل بغل من بود یا بابایی.بعد از اتمام مراسم ورفتن مهمانها تصمیم گرفتیم لرستان گردی کنیم چون مادر بابایی تنها بود ونتونست بره مسافرت با اون یکی پسرش به ناچارماموندیم که تنها نباشه وشبها بریم پیشش.ولی از بد حادثه بابایی آنفولانزای شدید گرفتند ومن ونازگلم رفتیم خونه مامانم که ویروس با ما کاری نکنه ولی محمدامین طاقت نیورد وهمش بابا بابا میکرد ووقتی برگشتیم با ویروس دست به یقه شدیم.خلاصه از روز سیزده به در گریبان گل پسررو گرفت.همش تب ولرز وآبریزش بینی ودکتر والحمدلله الان تقریبا خوب شده.اینم از عید ما.خاله هاش هی میگفتند چشمش کردند ومن مقصر بودم"خوب من چیکار کنم"17فروردین هم رفتیم مدرسه ونازنینم باز رفت پیش مامانم وخاله لیلاش.دست خاله درد نکنه که اگه نباشه مامانم بااون کمر تاب نگهداری از امین رونداره..البته کلی هم تواین عید با نوه های خواهرم که یکی سه ماه ودیگری 5ماه بزرگترند وبا پسرخواهرم که 4مااه بزرگتره بازی کرد وزور گفت . اما کارهای نازگلم: دیگه تقریبا راه میره حداقل 10قدم ولی از بس عجله داره اگه چیزی رونشونه کنه برای رسیدن بهش میخواد بدوه وزمین میخوره.برای همینم باید همش مراقبش باشیم وپا به پاش بریم که بنده خدا بابایی با این آرتروز زانو یک دقیقه هم زمین نمی شینه. این چندروز که مریض بود شب که بیدار میشد داد میزد بابایی ومن میگفتم :جان مامان ومیخواستم بغلش کنم دستم رو پس می زد ومیگفت نهههههههههههههههههه بابا بابا"وباباش از شادی کف میکرد وسراسیمه ازخواب می پرید تو اتاقش ومیگفت بابا به قربونت.وتو بغلش میخوابوندش وبعد میزاشت رو تخت ومیرفت.نامرد دیگه منو تحویل نمیگیره تا بابا باشه مامان مفهومی ندارد. حیاطمون خیلی بزرگه ودرختها شکوفه دادند ویک آقا گربه هم داریم که هرچی چپ چپ نگاهش میکنیم از رو نمیره محمدامین از پشت شیشه با اون دنیایی داره وهمش میخواد بره توحیاط پیشش ولی چون سرما خوردگیش تازه خوب شده ممنوعه.هرچند بابایی زیر آبی میبردش ومی دونم عصرها که پیش اونه تو حیاط اتراق میکنند ولی باز وقتی هستم نق میزنم لبهاش رو عین گنجشک میکنه ومثل بوس صدا درمیاره رقص ودست وپایکوبی هم بماند تا یک آهنگ در پیتی هم میشنوه قر میاد توکمرش انگار اکس زده تو رگ.خدارحم کرده از نسل دینی وعربی هاست وگرنه چی میشد. تو ماشین هم که میشینه با لبهاش هی گاز میده وتوماشین خودش هم همون اداهارودر میاره. عشقش حمومه وآشپزخونه وچون میترسیم تنها بیاد وزمین بخوره تا من تو آشپزخونه ام با بابایی لنگر میندازن دم آشپزخونه *****حاج آقا سینه خیز وچهار دست وپا که نرفتند حالا بعداز راهپیمایی تصمیم گرفته تازه چهاردست وپا بره والبته این سرماخوردگی یک کم بحرانیش کرد. خیلی زیاده روی کردم .چیکار کنم ندید بدیدم دیگه "به نظر شما حق ندارم ؟؟؟؟؟؟؟؟من سالها به هر بچه ای نگاه میکردم بچه ی رویاهام اون شکلی بود حالا حق ندارم ذوق این ناز گل رو بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:49 توسط مامانش
|
|
||