تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker نفس من
نفس من

امروز برای من روز خیلی خوبی بود.یکی از بهترین دوستان وهمکارانم بعد از ۱۸سال امروز خبر بارداریش رو بهم داد.اونقدر احساس خوشی داشتم مثل اینکه دوباره این اتفاق برای خودم افتاده.خدایا شکرت فروزان بالاخره به آرزوش رسید.خودت در پناه کرمت حفظش کن تا صحیح وسالم به دنیا بیاد.خدایا میدونی که به اندازه ی خواهرانم دوستش داشتم وچقدر التماست کردم که ناامیدش نکنی.

یک اتفاق خوب دیگه:یکی از بچه های نی نی سایت هم که حالا از دوستان خوبم هستند روز ۱۸بهمن نی نیش بعد از ۳سال انتظاربه دنیا اومد.زنگ زدم احوالش رو بگیرم که گوشیش با همسرشون بود.آرزو جان از صمیم قلب بهت تبریک میگم.انشالله در پناه خدا بتونی کودکی سالم وصالح پرورش بدی.نمیدونی چقدر بابت مادر شدنت وورود نی نی گلت به این دنیا خوشحالم.

خوشحالی دیگرم که زاید الوصفه ودر پوست خودم نمی گنجم .خبر بهبودی مهرزاد پسر ۱۱ساله ی همکارمونه که چند ماهی است با یک توده بدخیم در دستگاه گوارش دست به گریبانه.خدا روشکر دارویی که مصرف کرده بعد از کلی شیمی درمانی یک کم توده رو جمع کرده.امروز زنگ زدم از مادرش بپرسم که نبودند.واین گفته ی همکارانم بود که باعث شده خیلی احساس خوبی بهم دست بده.

خدایا صدهزار مرتبه شکرت.خدایا تمام بیماران رو شفا بده وهیچ مادری رو با داغ فرزندش آزمایش نکن که سخت آزمونیه.

خدایا به عصمت وعظمتت قسمت میدم که به همهی مادران منتظر طعم مادر شدن رو بچشون وفرزند دلبند من وهمه ی بچه ها رو در کنف حمایتت حفظ کن.

هرچند از دیشب یک دلخوری عجیب مثل خوره به جونم افتاده از دست سرگروهمون وعاصیم کرده ولی این همه خبر خوب ارزش فراموش کردنش رو داشت.

بی انصاف برای بررسی اوراقم رفتند.یکی ازهمکارانم سوال طرح کرده بودند.چیزی در حدود ۱:۲۵نمره واقعا نامفهوم بود وحتی ۷۵/آن تدریس نشده بود.منم نمره اش رو پخش کردم وایشون رفتند وایراد گرفتند ودیشب هم که زنگ زدم توجیهش کنم...برام مهم نیست ولی واقعا آدمها چقدر چهره ی واقعیشون رو زود نشون میدن.هیچ کدوم ازهمکاران گروه درفعالیت ها همراهیش نمی کنند جز من.حتی پایان نامه فوقش روهم کمکش کردم ولی..واقعا متاسفم.بعد امروز به همسرم گفتند من زیادی به خانومتون احترام میگذاشتم.خلاصه منو به هم ریخت اساسی ولی اصلا مهم نیست اینم تاوان اون همه بروشور ساختن وطرح درس ومقاله نوشتن ووبلاگ ساختن و...است دیگه

مگر نه اینکه پاداش خوبی رو با بدی میدن؟؟؟؟؟؟

پی نوشت:محمد امین ما یک دایی امین گلی "پسر دایی"داره که البته برای خودش آقا شده.وخیلی دوست داشتنیه وبااخلاق .ومن از بس دوستش داشتم وقتی همسرم نام محمد امین رو انتخاب کرد من خیلی خوشم اومد شاید هم بیشترش بخاطر اینکه همنام امین پسر برادرم می شد.خلاصه این آقاامین ما تازگی ها خوانندهی وبلاگمون شده.هرچند من میخواستم این وبلاگ سکرت بمونه تا بعدها محمد امین خودش بخونه ولی ...امین امینه دیگه چه فرقی داره.

امین جان لو ندی  وبلاگمون رو!!!!!!!!




نوشته شده در تاريخ 88/11/20 توسط شمیم

امروز با خانوم همسایه رفتیم سالن ارشاد برای دیدن نمایشگاه هنرهای تجسمی.من وایشون مشغول دیدن آثار بودیم که محمد امین رفت تو سالن مرکزی.فقط چشمم به در بود که یهو از درب اصلی خارج نشه...

یک لحظه دیدم گل پسرم دوید تو سالن وداد زد مامان بیا پول آقا رو بده.واومد طرف من.می بینم تو دستش یک کتاب رنگ آمیزیه"میگ میگ"ویک بسته مداد رنگی ۱۲تایی.رفتم تو سالن اصلی دیدم نمایشگاه کتابه وغرفه ی لوازم التحریر .تو این فاصله که پرس وجو کردم ببینم گل پسرم خریدهاش رو از کی کرده.ورفتم پولش رو بپردازم دیدم چند تا از مسوولین غرفه ها با کیف جمع شدند دورش واون باز سفارش خرید میده.

آقا یه سی دی موشه بده!نه نده مامان دعوا میکنه.سی دی دارم.

آقا کتاب گرگه بده وهرچیزی رو میخواست اشاره میکرد واوناهم رو هوا تحویلش می دادند.ومنم مات مونده بودم وروم نمی کرد برم جلو وبکشمش کنار.

آخر سرهم گفت یه تلاشم بده"تراش"

وتو این بین بعضی ها شکلات وبسکویت تعارفش می کردند وبزرگ مرد منم آبرو داری میکرد وهی میگفت:نه نیخورم.من کتاب میخرم.

در نهایت :مامان بیا پول آقا بده.

خلاصه پسرم از بین اون همه کتاب دو کتاب به انتخاب خودش برداشت وهرچی تعارف اضافه می کردند رد می کرد ومی گفت همین بسه.بابا دعوا میکنه."بابای بیچاره"

ومنم رفتم پولشون رو حساب کنم که اینقدر ذوق زده شده بودند که گفتند امکان نداره پولشو بگیرند .

منم گفتم اگر قرار بشه هر بچه ای بیاد وبرداره وپول نگیرید که نمیشه.

گفتند:آخه هیچ بچه ای اینکار رو نمیکنه

خلاصه واسه اینکه مدیون نشم خودم یک کتاب خریدم واومدم.ولی واقعا کیف کردم که بچم اینقدر به کتاب علاقمنده.

*هفته گذشته گذاشتمش پیش خانم برادرم ومهد نبردمش.اونجا احساس آرامش بیشتری میکنه.واقعا دست زنداییش درد نکنه که منو از استرس نجات داد.انشالله فرصتی پیش بیاد جبران کنم.




نوشته شده در تاريخ 88/11/19 توسط شمیم

دوباره پسرک آلاخون والاخون شد.از شانس گند من دختر سرایدار مدرسمون که این چند ماهه ازش نگهداری می کرد همسرش که قبلا افسردگی داشته یهو احساس سلامت زاید الوصف بهش دست میده وداروهاش رو سرخود قطع میکنه ودر ماه گذشته ۴بار تشنج میکنه وخلاصه اوضاعش به هم می ریزه ودیگه پرستار مهربون پسرک نمیتونه فعلا بیاد .

دوروزی هست عسلم میره مهد نزدیک مدرسمون.هرچند فضاش خوبه وکادرش به دلم نشست .ولی عزیز دلم هیچ علاقه ای به رفتن نشون نمیده.امروز که برای دومین روز می رفت خدا میدونه چقدر بهم التماس کرد :مامانی مهد کودک نمیرم.من میرم عباس"پسر برادرم".وچشمهاش پر اشک بود وجرات نگاه کردن به صورت معصومش رو نداشتم.چیکار کنم دیگه چاره ای ندارم.

فکر کنم سرما خورده.صداش گرفته علاوه براون خیلی ناراحته.میدونم تغییر فضا ومربیش چقدر روش تاثیر گذاشته.منو ببخش عسلکم.مادرت رو ببخش.

نمیدونم شاید اگر به خاطر فرداهای تو نبود.......

اگر فردا هم به همین روال باشه دل رو به دریا می زنم وبه قول خودش می برمش پیش عباس.جالبه هرچی ازش می پرسم مهد چیکار کردی خودش رو میزنه کوچه علی چپ وجوابم رو نمیده.الهی مامان قربون چشمهای زیبا واشک آلود این دوروزت بشه .که مطمئنم از بس گریه کردی زیرشون قرمز شده.

 




نوشته شده در تاريخ 88/11/11 توسط شمیم

گل پسرک جدیدا خیلی بد جنس شده.امروز میگه مامان پر تلاق بده.آوردم براش میگه چایی بیار اینو نمیخوام و....منم محلش نگذاشتم وقهر کرد.دیدم صدای ماشین اومد .گفتم:امین پاشو بابایی اومد.یهو زد زیر گریه .اونم چه گریه ای وباباش با سرعت اومد بالا وبا عصبانیت گفت:زدیش؟؟؟؟؟وماوقع رو براش توضیح دادم وپسرکم پرید تو بغل بابا وهی عشقولانه در کردو لبخند تمسخر آمیز پیروز مندانه ای تحویل من دادومنم هی حرص خوردم وبه همسرم میگفتم صورتش رو ببین گریه اش الکی بودوبابایی کیف میکرد.

نمیدونم این بچه ها حرفهای زشت رو از کجا یاد میگیرند.چند روزیه تا عصبانی میشه میگه:بچه پل"پررو"

همسرم ترکند واین جوجوی ناناز ما پس کله اش به لرها"یعنی قوم خودم رفته"لرها کله های خوشگلی دارند"خلاصه فامیل باباش هر وقت می بیننش بهش میگن:بچه کورد"به ضم کاف""ترکها به قوم شریف لر وکرد جمعا میگند کرد"خلاصه کوچولوی من فکر میکنه کرد یک فحشه.با هرکی دعواش میشه میگه:بچه کورد

خوشبختانه دیگه کاملا حرف میزنه وهمه ی کلمات رو بخوبی تلفظ میکنه.

خیلی خوب هم نقاشی میکشه.از سوسک گرفته تا ماشین باباش ونی نی و....

موقع نقاشی چشم چشم دو ابرو میخونه وجالبه همزمان با خوندنش همون عضو رو هم میکشه.ومثل همیشه منظم.امکان نداره همزمان دو مداد رنگی از جامدادیش بیرون باشه.یکی رو در میاره نقاشی میکشه وبعدی رو که میخواد بیرون بیاره قبلی سرجاش میره ودر جامدادی هم حتما بسته میشه.

این جامدادی ودفتر اصلا ازش جدا نمیشه .وقتی از خونه بیرون میریم :مامان کتاب و مدادامم بیارید.وشبها هم کنارش میگذاره ومیخوابه.کاش بعدها هم همینقدر عاشق دفتر ومداد ودرس وزندگی باشه.

قبلا اصفهان که مسوول پژوهشسرا بودم یک دوره خلاقیت برامون گذاشته بودند.اون موقع خیلی برام بی معنا بود ولی الان کلی بدردمون میخوره.خوبیش به اینه که جزوه اش رو نوشتم.براساس اون جزوه مثلا یک گردی میکشم ومیخواهم بااون یک آدم بکشه ودقیقا امین همه ی اعضای آدم رو با دایره سر جاشون میکشه.یا یک ماشی فقط بدن اش رو میکشم واون چرخ وشیشه وحتی آنتن وفرمون ونمایی از صندلی وآخرش یک گردی کله بیانگر من وبابا توماشین میکشه ام خودش تو صندلی عقب هم چشم داره هم مو وهم گردن و....

خلاصه جزوه ی با حالیه.حالا میفهم ۹۰ساعت اون دوره ضمن خدمت چقدر مفید بوده.

توی چیدن میز غذا کلی کمک میکنه تا جایی که وقتی هم میریم مهمونی توقع داره بهش چیزی بدهند که ببره رو سفره بزاره وگرنه با گفتن کلمه بچه کورد قهر میکنه ومیره.

خلاصه شیرین کاری هاش روز به روز بیشتر میشه ومن در برابرش کم میارم وگاهی وقتها کم طاقت میشم وحرص میخورم.ووقتی به خودم میام میگم غلط کردم خدا.شکرت بخاطر همه چیز .بخاطر موجود کوچکی که به زندگیمون معنا داد وداره مرد بزرگی میشه برای فرداهایی که بهش تکیه کنیم و.....

یک چیز جالب هم بگم دیگه تموم.از وقتی نی نی اومده خوابیدن رو ی تخت تعطیله.دلمون هم نیومده جدا بخوابونیمش.بخاطر خودمون که صدای نفس هاش آروممون میکنه.من وبابا هر شب دعوا داریم سر اینکه امشب پیش کی بخوابه و همسرم التماس میکنه میگه بزار وسط بخوابه تا هردومون حسش کنیم.خلاصه امینم وسط این گیر ودار پا میشه بالش من وبابا رو به هم میچسبونه البته دقیق"پسرکم نظم وترتیب خیلی براش مهمه"ومیگه بخوابید من میرم اون ته میخوابم.شب خبیر مامان.شب خبیر باباوبالشش رو میبره ومیخوابه واینقدر بیدار میمونم تا خوابش ببره بعد هم بیارمش ور دل خودم

این دیگه آخریشه:

این روزها من وبابایی سرگرم تصحیح اوراق امتحانی هستیم.البته به نوبت.چون یکی باید باامین بازی کنه مزاحممون نشه.امین عین کلاغ تا چشمش به خودکار یا مدادی میفته سریع میقاپه ومیزاره تو جامدادیش .ودریغ از خودکاری که باهاش برگه صحیح کنیم.موقع تصحیح با یک حرکت انتهاری باید ازش یک خودکار برداریم وای اگر بفهمه به قول خودش پوستمونو میکنه.

خیلی وراجی کردم.بعدها که اینجا رو بخونه شاید مسخرم کنه که این مامانم چقدر وراج والکی بوده وچه دلخوشی های مزخرفی داشته که به نظرش کارهای من خیلی جالب بوده و....

پاسخ نوشت به پسرگلم همه ی زندگیم:چیکار کنم مامان ندید بدید بودم دیگه.اون همه انتظار وچشم به راهی رو فقط این لبخندهای زیباو شیطنت های قشنگته که برام خاطره انگیز کرده.می بوسمت واندازه ی تمام دنیا دوستت دارم

به قول بابایی که بهت میگه:تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم.ومنم عصبانی میشم ومیگم :پس من؟میگه تو هم اونطرف.دنیام سه ضلعیه.

 




نوشته شده در تاريخ 88/10/21 توسط شمیم
  


من وپسرک آخرین تلاشمون رو کردیم تا اون باآخرین چیزی که اون رو به دنیای بچگی ربط میده خداحافظی کنه.تقریبا ۱۹اردیبهشت در یک اقدام متحیرانه تصمیم گرفتم کودکم رو از شیر بگیرم اونم در نبود پدرش.میدونستم که بدون همسری یعنی یک مانع بزرگ سد راه این تصمیمم.خلاصه همسری یک سمینار داشت تهران ومن هم از فرصت ۴روزه استفاده کردم ویک گام بزرگ برداشتیم.که با مخالفت مادربزرگ ها قرار شد شیر شیشه قطع نشه ولی می می گرفته بشه.خلاصه ما موندیم واین شیشه شیر که همه ی زندگی محمد امینه وبه عشق اون سی دی روشن میکرد وبالش می آورد وپارو ی پا مینداخت ومیگفت:مامانی شیر ممه ای"شیر با شیشه"

خلاصه این تعطیلات دیماه تصمیم گرفتم شیشه رو هم ازش بگیرم از روز ۴شنبه قبل شروع کردموبهش گفتم بابا ممه رو انداخته سطل آشغال.پسرکم راحت بااین مساله کنار اومد وهرچند تا میخواست سی دی ببینه یهو میگفت:مامان ممه.وتند جملش رو عوض میکرد :نه آب بده.پسرک تموم شدن بچگیش رو پذیرفت ولی پدرش خیلی سختش بود که محمدامین شیر نمیخوره.

ولی دریغ از یک قطره شیرخوردن بالیوان.۴روز دم به شیر نزد وخلاصه دیشب به خودم یک تلنگر زدم که اگه فردا استحکام استخوانش کم بود.اگر .........وخلاصه تصمیم گرفتم دوباره بهش شیر بدم اونم با شیشه .نمیتونم تحمل کنم شیر نخوره ومن هیچ جایگزینی رو برای شیر پیدا نمیکنم.خلاصه این پروژه با موفقیت برگشت خورد ..هرچند من شکست خوردم اونم فقط وفقط به خاطر حس مادرانم.میدونم اشتباه کردم که دوباره بهش شیشه دادم ولی چیکار کنم بالیوان شیر نمیخوره.اما پسرک وپدرش با آرامی تونستند به هدفشون برسند.

وقتی شیشه رو آوردم مثل اینکه دنیا رو به محمدامین وباباش داده بودند.اشک توی چشمهای همسرم جمع شد.میگفت این چندروزه بچم خیلی بی رمق شده بود.

خلاصه من یک گام پریدم عقب.

دیشب تولد همسر خوبم بود.همسر خوبم تولدت مبارک.انشالله سایه ات بالای سرمون باشه.

خدارو شاکرم بخاطر وجود تو .که توی تمام سالهای انتظار وتنهایی بعد ازخدا تنها پناهم بودی.




نوشته شده در تاريخ 88/10/20 توسط شمیم
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها


<