امروز یک اتفاق جالب برای من وپسرک افتاد و.......
کتابخونه رو ریخته بود به هم.منم دم غروب پاشدم کتاب های طبقات پایین رو مرتب کردم وخواستم که پاشم .که چشمتون روز بد نبینه.شیشه قفسه بالایی باز بود وسرم محکم خورد به لبه اش وجیغ زدم "ای خدا سرمممممممم"ویهو دستم غرق خون شد.
بدجوری سرم درد می کرد .وداشتم گریه میکردم.یهو گل پسرم دوید توی اتاق وتا منو با اون حال دید .ناراحت شد ودستهای کوچیکش رو رو به آسمون کرد وبلند میگفت :![]()
خدایا شکررررررت ،مامانم خون اومد وچشمهای قشنگش پراز اشک شد وهی این جمله رو تکرار کرد ومن در اوج درد ازخنده روده بر شدم
وسخت در آغوشش کشیدم
.
وتا اومدن باباش کلی دلداریم داد ودستمال برام آورد و......"خدارو شکر خونش هم بند اومد.
*عسل ما کلمات رو خیلی خوب ادا میکنه وکمتر کلمه ای رو اشتباه میگه جز:
شب خبر"شب بخیر
عسولی:عروسی
ماشالله عین بلبل شیرین زبونی میکنه.امشب خواستیم بریم خونه داییم.بابایی تو راه الکی بوق زد.امین گفت:
بابا بوق نزن مردم خوابند.بلند میشن.نی نی ها لالا کردن گریه می کنند.بابا بزرگ ها درد میکشند.من وهمسری هم انگشت به دهن مونده بودیم از این همه .........![]()
راستی از کجا یاد می گیرند این شیرین زبونی ها رو.این مکالمات عمرا تو خونمون رد وبدل نشده بود.
محمدامین از تاب میترسه.نمیدونم چرا .مثل فرفره از سرسره بالا میره ومیاد پایین ولی هرگز روی تاب نمیشینه.اون رروزی روی پای من نشسته بود ومن بالا پایینش میبردم.یهو طبع شعرش گل کرده ومیخونه:
تاب تاب عباس
خدا امین نندازی
اگه امین بندازی
دیگه نمیاد تاب بازی
اگرم بازم بندازی مامانی گوسات میگیله میندازه توی کوچه
من
امین چی میگی؟؟؟؟؟
محمدامین:گوسا بابایی میندازی تو کوچه خدا خوبه؟؟؟؟؟؟؟![]()
موندم چه جوری توجیهش کنم شان وعظمت خدارو.
پی نوشت:متاسفانه دیسک مادرم اصلا نمیخواد بهتر بشه.بااینکه ۳ماهه استراحت مطلق بوده.خیلی نگرانم کمرش هنوزم درد داره.کاش راهی بود.کاش میتونست عمل کنه.کاش......برای مادرم خیلی زوده که از همین حالا اسیر رختخواب بشه.خدایا خودت کمک کن.خودت رحمش کن....![]()
![]()
![]()
پسرکم این روزها رسیده به اوج شیطنت.کارش شده بازی.بازی بازی.از مدرسه که بیایم باید پا به پاش بازی کنیم و....دیگه فرصت سرخاروندن هم نداریم.یا میخواد بازی کنه در غیر اینصورت سی دی موشه"موش وگربه"بعضی شبها اینقدر خسته هستیم که نگو نپرس .ولی اون تازه شارژ شده"ومن که نایی برام نمونده وخسته ام غر میزنم وبابایی میگه تقصر اون چیه که وقتی اومد تو پیرشدی وجون نداری ننه"وخودشم کم نمیاره ازش .نیست در آستانه ۳۹سالگیه."وای واقعا پیر شدیم ها.حالا اون ۳۹میشه ومن به زودی ۳۳این یعنی فاجعه.یعنی وقتمون خیلی کمه.یعنی باید از فرصت با هم بودن نهایت استفاده رو بکنیم وتنهایی پسرکمون رو پر کنیم.به قول بازم بابایی وقتی اومد نیمی از عمرت رو منتظرش بودی وبه انتظار گذروندی حالا باید تمام عمرت رو به پاش بریزی."چشم همین کار رو میکنیم با افتخار"
روزهایی که با خودم میاد مدرسه ومیره مهد دختر مهربون سرایدارمون که از بس به بچم لطف دارند دوبرابر پولی که قرار بود بدهم بهشون میدم به پاس عشقی که به پای عشق ما میریزه وظهر که میرم سراغش به زور باید از خونه اونها بکشمش بیرون.ووقتی میاد بهم امر میکنه مامان پوست زهرا (اون یکی دختر سرایدار که شاگرد خودمم هست)رو بکن.مامان بزنش به من لاک زده.مامان نمرشو بد بده منو نیشگون گرفته وتوی راه تا برسیم خونه همش خط ونشون میکشه برای زهرا.بعدش که می رسیم خونه کشویی که پر از اسباب بازیه به سلامتی کلا دیگه با همکاری بابا خارج شده واومده کنار سالن یهو ریخته میشه کف سالن .وتا شب باید ۲۰بار جمعش کنم واون هی بریزه و.....
پسرکم وقتی من وباباییش دفتر وقلممون میاد وسط میره سراغ وسایلش وقلم ودفتر باز میکنه وکنار ما میشینه ونقاشی میکشه وچقدر درک کلیش نسبت به اشیا زیاده.حیف که پای دوربین که بیاد وسط خلاقیتش پا پس میکشه.
ماشین میکشه وجوجه و...جالبه هرکس می بینه باورش نمیشه کار امین باشه.امشب داشت با خودش شعر چشم چشم دو ابرو میخوند وهمزمان اجزا صورت رو می کشید منو بابایی غرق در شادی رد قلمش رو دنبال کردیموگوش دل سپردیم به نغمه ی جانانش که با تشر میگفت :حالا بزار دوتا گوش.موهاش نشه فراموش وهمزمان بدون عقب وجلو کردن دستش هم یاریش کردو یک صورت صورتگری کرد ومن وپدرش غرق در اشک وشوق نگاهش کردیم وبه خودمون بالیدیم که خدا لیاقت داشتن چنین دری رو بهمون عنایت کرد.
خیلی ازشعرها رو از حفظه:
یک توپ دارم قلقلیه.
بابای خوب و نازم من با تو سرفرازم....ووقتی میخونه همدم خوبم اشک می ریزه از فرط شوق.
خرگوش خوب ونازم....
توپولویم توپولو..............اصلا هم مامان خوبی ندارم"این مال وقتیه که به قول باباییش لرها شاخ به شاخ شدن ودعوا دارند.
شبها که ما می خوابیم آقا پلیس بیداره"مامانی پس کی میخوابه"............
و.........شیرین شده عین عسل.
دیروز داشتم سرویس بهداشتی رو می شستم متوجه صدای تلفن نشدم .دیدم گوشی رو آورده در دستشویی میگه:مامانی بیا مامان یزدان"زن آمو"کاریت داله.باورم نشد گوشی رو گرفتم جاریم میگه بابا بلبلی شده دیگه.
کسی زنگ میزنه میدوئه گوشی رو میگیره ومیگه:الو.سلام"حالا اگه خودی باشه که صد در صد میشناسه واسمش رو میگه اگه غریبه باشند تمام آقایون عمو وخانم ها خاله اند"الو سلام عمو .من خوبم توخوبی ؟؟؟؟گوسی مامانمومیاد گوشی رو تقدیم میکنه.
هروقت میزارمش پیش مربیش دیگه گریه نمیکنه.میگه مامان بلو کلاس زود بیا.
وقتی هم باباش میخواهد بره دیگه دنبالش گریه نمیکنه بلکه اول یک بوس جانانه.بعد عشقولانه همدیگر رو بغل میکنند وبعد بابا بلو کلاس بلام سخلات:شکلات"بیار وعصر بابا اگه بی شکلات بیاد غوغاست.زود اشاره میکنه ومن عین یک خانوم حرف گوش کن تا عشقولانه هاشون رو انجام بدهند فقط یک دونه شکلات میندازم جیب بابا.
کم آوردم هی میگم یادم باشه بنویسم تا بعدا بدونه چه شیرین زبون بوده وحتی تلفظ شیرین کلماتش ما رو تا اوج لذت بالا میبرده وبدونه چقدر برامون عزیز ودوست داشتنی بوده وهست وخواهد بود ولی موقع نوشتن ذهنم یاری نمیکنه.
بابا پیریه وهزار درد.
امروز افسانه ی عزیز ودوست داشتنیمون هم عقد کرد هرچند نتونستم برم اصفهان وتنهاییش رو پر کنم.ولی خدایا قسمت میدم به بانوی دو عالم اینه بچه ها رو رحم کنی اونا خونهی پدری نداشتند ومحبت مادر وپدر رو نچشیدند.لااقل خونه ی بختشون سعادت یارشون باشه.خدایا نگذار دیگه افسانه ونسیم علاوه بر رنج بی پدری ومادری غصه ی خونه ی شوهر هم به دوش بکشند.خدایا آخرو عاقبت به خیرشون کن.
امروز دو سال وشش ماهه که حضورت رو با همهی وجودمون حس میکنیم وطعم شیرین بودنت زندگیمون رو زیرو رو کرده.به قول بابا هرچند فرصت هرکاری رو ازمون گرفتی ولی فرصت چشیدن حس قشنگ مادری وصد البته پدری رو بهمون دادی .ونمیدونی ازاین بابت چقدر خدارو شاکریم
ازخدا میخواهم به همه ی اونهایی رو که منتظر درک این لحظات شیرین هستند.دست رحمتش رو به سرشون بکشه وبی نصیب شون نگذاره.
من معتقدم آدم از خیلی چیزها توی این زندگی میتونه بگذره ولی از تجربه ای این حس لطیف هرگز.
زندگی بدون بچه محال نیست اما من ۹سال از جوانیم رو بی حضورش گذروندم بااینکه سعی کردم به خودم بقبولانم اگر هم نیامد میتونم خوش باشم وبگذرونم ولی فقط گذراندم بی اینکه یک لحظه شادی رو با همهی وجودم درک کنم.
از کار که بر می گشتیم همسرم مطالعه میکرد وخط می نوشت وقران از بر میکرد وکمی حرف های تکراری می زدیم و وبعضی وقتها شطرنج واگر نزدیک بودمات بشم می ریختمش به هم که مردم از تکرار این همه روز مرگی.من هم کارهام رو میکردم و.این زندگیمون بود.نهایتش یک مسافرت دو نفره.فوق فوق خوشیهامون بودن درکنار خانواده خواهر شوهرم.که واقعا توی اون سالها مونس تنهایمون بودند.
حالا که امین هست بعد ازکار دیگه خبری از مطالعه وتدبر در قران وخوشنویسی وشطرنج ونت و...مسافرت ومهمونی و.....نیست ولی یک چیز بزرگ وباارزش ترهست که تا میایم باید پا به پاش برقصیم وبدویم وورزش کنیم .بخندیم واز سرو کول هم بالا برویم.صدها بار پا به پاش سی دی های تکراری ببینیم.قید مطالعه وتحقیق رو بزنیم.بابا هاپو بشه ومامانبلا نسبت خر. تا کودکی کودکمون که مصادف با میانسالی من وهمسرم هست براش خاطره ساز باشه.
امینم تولد تو شیرین ترین خاطره وباارزشترین هدیه ی خدایی برای ما بود.
دیشب توی اخبار صحبت از آرزوهای کودکی شد.از همسرم که پرسیدم که بزرگترین آرزوی کودکیت چی بود گفت:داشتن یک بچه به شیرینی محمد امین تا همه ی نداشته های کودکیم رو به پاش بریزم"همسرم در سن ۱۲سالگی پدرشون رو ازدست دادندو..."وداشتن یک همسر به مهربونی تو"منم گفتم عجب خبیث بودی تو که از همون کودکی به این چیزها فکر میکردی.![]()
دو سال ونیمگیت مبارک هستی ما
این گل ما وقتی میخواد خودش رو لوس کنه یا شدیدا از نظر روحی بهم نیاز داره میگه :مامانی بیا بلغم کن.ومنم در آغوشش می کشم وکلی الفاظ عشقولانه از خودم در میکنم.
اون روز من بخاطر دیسک کمر مادرم ناراحت بودم ویهو اشکم سرازیر شد .اول یک کم بهم نیگاه کرده ومیگه مامان بیا بلغم.ومن در آغوشش کشیدم وهمزمان با بوسیدن وبوییدنش بازهم به شکرانه ی داشتنش اشکم بدتر سرازیر شد"منم همیشه این جوی آبم روانه"
خلاصه عسلکم دید که آغوشش کار ساز نبوده داد زد بیا بابا مامانی رو بلغ کن.وباباش رو آورد منو بلغ کرد.تا شاید ازاندوهم کاسته بشه.بعد میگه بابایی مامانی ناز کن.بوس کن.بگو عزیزم فداشم گیه نکن.ممه میدم بهت.جوجوی من.وهی میگفت ومن وبابا غش کرده بودیم ازخنده واون هی داد میزد مامان بلغ کن و ......ما![]()
![]()
من محمدامین رو هرگز شبها حموم نمیبرم.روز چهارشنبه قبل از بابا صرار وازما منع کار بالاخره بردش شبونه به حموم.حموم رفتن همانا وتب شبانه هم همان.دو شب تب داشت وبی تاب ولی روزها خوب بود.تااینکه بشکنه پام جمعه رفتیم تولد برادرزادم.وقتی برگشتیم امین وا رفت وباباش ازاون بدتر.چاقو می زدی خونش درنمیومد.غر به جون من که بچمو مریض کردی."بچه ام اونجا رفته بیرون نسیم رودخونه زده بهش""چشمش کردند"بترکهو......
جل الخالق وقتی پیش خودشه وهراتفاقی بیفته به روش نمیارم ولی خدا نکنه با من باشه ویک کوچولو..
خلاصه منم قهریدم.خدارو شکر امروز عسلم بعد از یک هفته بالاخره شام خورد.این چندروز فقط شیرخورده بود وعسل.دریغ از یک لقمه غذا.
ولی تااومد خوب شه دل من از دست باباش خون شد.
"خدارو شکر سرماخوردگیش با توجه به تزریق واکسن خفیف بود وزیاد عود نکرد.
***نمیخواهم توی وبلاگ امین از غم بگم ولی واقعا ما مردم ا ی ران جونمون رو از آب جوب پیدا کردیم.اگر قرار بود این آن ف و لا ن زای خوکی تو کل دنیا اینقدر کشته بده ظرف همین چند وقت نسل بشر منقرض شده بود.تو شهر کوچیک ما در هفته گذشته یک کودک ۴ساله.سرایدار یکی از مدارسمون ویک آقای ۵۶ساله فوت کردند.
یکی از همکارانمون هم توی کماست وفعلا تهران بستریه.بنده ی خدا دوتا دختر کوچیک داره.خدا به بچه هاش رحم کنه.واقعا هممون نگرانشیم وناراحت ودست به دعا.
در راستاي سال اصلاح الگوي مصرف پسرك دردانه ي ما كلي توي خونمون قانون گذاري كردند.
از ساعت 7شب به بعد كه هر سه مون مثلا تو كانون گرم خانواده ايم از مبل ميكشه بالا وچراغها خاموش!!!
منم اگر توي آشپزخونه كار داشته باشم از روشنايي استفاده ميكنم كه دستش براي خاموش كردن بهش نميرسه.
جالبه اگر برقي رو روشن كنيم عصباني ميشه وداد ميزنه :مامان برق خاموش كن.مامان برق خاموش.
اگر غفلتا بريم دستشويي وبرق يادمون بره خاموش كنيم عين فنر ميپره يك بالش ميگذاره زير پاش و...
تلويزيون مطلقا در شب روشن نشه.مگه وقتي آقا بخواهند سي دي موشه ببينند."همون موش وگربه"
راه فاضلابمون يك مقدار لوله هاش تنگه ومن از ترس گرفتگي دو سه روزي يكبار آب داغ باز ميكنم كه شسته بشن وتواي فاصله پسرك كلي گريه ميكنه مامان آب رو ببست.واينكار بايد در نبودش صورت بگيره وگرنه به پهناي صورتش اشك ميريزه.
روي تميزي خيلي حساسه.خدا نكنه يك چيزي سرجاش نباشه.با عصبانيت داد ميزنه :مامان بد يا باباي بد اينو جاش بزار.
خلاصه تا من توي تاريكي شب ميز شام رو حاضر كنم بابايي كلي بايد سراونو گرم كنه تا من چشمهام ببينه چيكار ميكنم .تازه بعدش بااين سريال سركاري دلنوازان كه من حتما بايد ببينم بابايي بنده خدا بايد بازم مشغولش كنه كه نياد تلويزيون رو خاموش كنه تا من ببينم وبعد براش باز گو كنم.
امروز صبح مثلا خواب بود رفتم دستشويي ويادم رفت برق رو خاموش كنم.باعصبانيت وچه اخمي تيز دويد برق رو خاموش كرد وكلي زير لب بهم غر زد ورفت زير پتو
خدا به خير كنه بااين آنفولانزا.مدرسه ها تقريبا نيمه تعطيلند وهركلاس شايد 10-12نفر حاضر باشن اوناهم نيمه بيمار.واين وسط ما مونديم چيكار كنيم درس دهيم يا ندهيم.حقشه چند روز تعطيل كنند تا وضعيت بهبود پيدا كنه و.......خدايا خودت رحم كن زود اين ويروس جل وپلاسش رو جمع كنه بره.
وای که گذشته ازصدای عطسه ومماخهای آویزون بچه ها ودماغهای قرمز ورم کرده که از بس کشیدنشون شدند عین دلقک ها هوای بارونی با یک کم سرمای ملس چه حالی میده.
همون بودی که من خوابشو دیدم تو همونی که می خوام براش بمیرم
تو همون فرشته ای از جنس آدم تو واسم نشونه از خدای عالم
تو همونی که تو خنده هام شریکی توی رنجو غصه هام واسم طبیبی
تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود
تو یه قطره از خدایی...
تو همون بودی و هستی که می خوام براش بمیرم
از خدا خواستم همیشه پیش تو آروم بگیرم
تو واسم دنیای عشقی تو تمومه لحظه هامی
تازه میشه روح و جونم وقتی که تو پابه پامی
از خدا می خوام همیشه که کنار تو بمونم
شمع کاش پروانه می شد تا کنار تو بسوزم
وقتی چشمات گریه می کرد آرزوم بود که بمیرم
کاشکی من کنارت ای گل تا که دستاتو بگیرم
تو یه قطره از خدایی...
يك روزظهر من ومحمدامين براي رفتن به مدرسه
كمك من درب حياط رو مي بنده وآجر جلوي در رو ور مي داره و در رو مي بنده .وكلي احساس مرد بودن بهش دست ميده.بعد سوار ميشه ![]()
وميگه:من جلو بشينم؟
نه آقا پليس دعوا ميكنه بايد بري عقب.
با عصبانيت مياد جلو وميگه:من جلو نشينم.واخمهاشم سخت ميره تو هم.![]()
كمي بعد...خودش با خودش حرف میزنه.
من ديگه جلو نشينم .![]()
من:نبايد بشيني پليس دعوامون ميكنه.
محمدامين:آقا پليس بيا مامان دعوا كن. من مامان دوست نالم.امين دوست دالم.![]()
![]()
كمي مكث ودوباره تكرار همون جمله :من اصلا مامان دوست نالم.امين دوست دالم.![]()
از شانس رسيديم به يك دست انداز بزرگ كه تو شهر ما كم نيست ويك كم ماشين تكون خورد .
محمد امين با عصبانيت:مامان يباش.يباش برو .ماشين خلاب كردي.ماشين بابا خلاب كردي.![]()
![]()
بعد يهو كنترل ضبط ماشين رو دستش گرفت ومثلا زنگ زد به آقا پليس.آقا پليس!آقا پليس بيا مامان دعوا ماشين بابا خلاب كرد.![]()
درهمين گيرو داريهو يك آقا پليس سر چهار راه جلو چشممون ظاهر شد وچشم امين كه به جمالش افتاد .پسرم قالب تهي كرد.:نه آقا پليس مامان خوبه.من مامان دوست دالم.امين دوست نالم.![]()
واين جمله رو اينقدر تكرار كرد تا پليس از چشممون دور شد
.توي مدرسه كه پياده اش كردم ببرم تحويل مهدش بدهم .دوباره گفت:مامان ميخواهي بري كلاس.؟؟
من:آره عزيزم.
محمد امين:برو كلاس من اصلا تو دوست ندارم وبعد رفت طرف مربيش.ودر حالي كه پشتش به من بود وچشمهاش پر از اشك داد زد برو كلاس ديرت شد.من اصلا مامان دوست ندالم.![]()
![]()
ومن به طرف كلاسم رفتم ولي تا اومد مدرسه تعطيل شه داغون شدم."ساعات تفريح نميرم پيشش .اگه بدونه همونجام مياد سروقتم"
ووقتي عصر رفتم سراغش حاضر ومرتب حتي كوله به پشت منتظر من مونده بود.تا منو ديد به تنها هم مهديش گفت:نگار اين مامان منه.ناز منه عزيز منه ودرحالي كه اين جمله ها رو تكرار ميكرد دويد طرفم وصورتم رو غرق بوسه كرد وخدا ميدونه چه حالي كردم.![]()
![]()
![]()
![]()
توي فاصله اي كه توي كلاس بودم.چقدر حالم ازخودم به هم خورد كه فاصله دوست داشتن ونداشتن يك مادر وفرزند چقدر كوچيكه وچقدر ما بزرگش ميكنيم.چقدر دنياشون ساده وبي رياست.چقدر خواسته هاشون خواستني ودست يافتني است. وچقدر....پسرم منو ببخش كه مجبورم چند ساعتي تنها رها ت كنم وكنارت نباشم وحس قشنگ دوست داشتنت رو به ازاي اين دلتنگي ها با دنيايي اشك وتكرار جمله دوستت ندارم بهم بدي.
پي نوشت:
"بايد حاليم كنه كه پشت ماشين باباش نشستم.ماشين ارث باباي خودم نيست كه چاله چوله ها رو نبينم"![]()
![]()
"اين دوست داشتن وقربون صدقه هاش در نبود باباست.چشمش به بابا كه بيفته منو فراموش ميكنه.وهمش قربون صدقه ي هم ميرن.![]()
" وقتي زنگ زد تو خيال خودش كه آقا پليس بياد سروقتم ويهو پليس رو ديد شوكه شد .باورش نميشد آرزوش زود تحقق پيدا كنه.كاش ميشد ماهم وقتي چيزي رو از ته دل ميخواستيم همين قدر زود بهش مي رسيديم"
پی نوشت بابا نوشت:
...پدربودن بيشتراز يك اتفاق عاشقانه ساده است مثل انفجاري كه حاصل يك چاشني مختصر است اما صداي بي كرانگي اش در زمان و مكان مي پيچد . پدر بودن راز ملايم جاودانگيست در دست هاي بي رحم زمان كه هرروز فرسوده و مچاله ات مي كند . پدر بودن طعم چيره شدن بر ناتواني دست هاي مرگ است كه در كار گره زدن شريان هاي حياتي توست . پدر بودن شروع خود شيفتگي ديگري ست در انسان عاشق براي زندگي در هميشه ......
روزها همین طور میگذرند بدون اینکه کوچکترین استرس من برای فردا کم بشه.امینم بزرگ میشه ودغدغه های من بزرگتر .
خدارو شکر با مهدش مشکل ندارم.مربیش که البته دختر سرایدار مدرسه است توی یک کلاس خیلی خوب ازش نگهداری میکنه وامین دوستش داره.تنها همبازی امین هم یک دختر ۴ساله همکارمه به نام نگار.اتاق رو فرش کردیم وکلی وسیله بردیم براشون.عین خونه شده.
ولی من هنوز صبحهایی که باید امین رو بیدار کنم وببرم خواب شبم میره وجاش کلی بی خوابی وفکر فردا.
واقعا مادر بودن خیلی سخته.خیلی سخت ومادری کردن سخت تره.
خدایا شکرت که منو لایق مادر شدن کردی بهم عرضه ی مادری کردن رو هم بده.
خدارو شکر مادرم اومدن.دکتر گفته نمیتونه عمل کنه به خاطر ناراحتی قبلیش.فعلا استراحت مطلقه .منم باز مثل همیشه برای ادای دینی که بهش دارم وقت کم دارم و....خدایا منو ببخش تا وقتی کاری از دستم بر نمی اومد درس خوندم و فقط زحمتشون دادم ووقتی که میتونستم کاری کنم ازدواج کردم و....کاش می تونستم توی این لحظات بیشتر کنارش باشم ولی حیف...
روزهای سختی رو داریم میگذرونیم.مادرم دیسک کمرش سه ماهه که زمینگیرش کرده ودر همین فاصله هم سکته قلبی کردند.
الان هم چند هفته ای میشه که رفتن اصفهان خونه ی برادرمکه تحت درمان باشند.دکترشون گفتند دیسک کمرش حتما عمل میخواد ولی بخاطر انسداد عروق نمیتونند بیهوشش کنند.وباید استراحت کنه وبسازه.خدایا مامان من که پیر نبود که اینقدر گرفتار بلا شه..مامان تو که می بینی بی تو حتی نمیتونم از محلتون رد شم.وقتی نیستی اسم محلتون رو هم به زبون نمیارم.مامان توکه میدونی نبودنت چقدر سخته برامون.مامان چطور دلت میاد مهتاب ونواب رو تنها رها کنی وبری اونا بهت نیاز دارند..مامان نکنه نمیایی که تمرین کنیم نبودنت رو؟؟؟؟بخدا من دیگه طاقت ندارم نباشی میمیرم.
بی انصاف یادته میگفتی بزرگترین آرزوت اینه که من بچه دار شم وبچم رو در نبودم بگیری.مامان بیا وببین به قولت وفا نکردی و بچم آلا خون والاخون شده.اگه مادربزرگش سالم بود.....
خدایا قسمت میدم به عصمت بانو فاطمه ی زهرا مادرم رو شفا بدی.خدایا ستون خونمون بعد از بابام خراب نکن.کمرش راست نمیشه کمرمون رو نشکن.خدااااااااااااا
دیروز تصمیم گرفتیم واکسن آنفلونزا رو برای عسلک بزنیم تا شاید کمی از سرماخوردگی های فصلی درامان بماند.مخصوصا اینکه امسال مهد هم میره .
درش دانشگاه بود وخودم بردمش مطب دکتر.وقتی خواستم آمادش کنم گفتم محمد امین بشین آمپول بزن."با توجه به اینکه وقتی من برای مادر یزگش یا باباش آمپول میزنم پسرک خیلی رو مساله تمرکز میکنه."دیروز با خیال راحت نشست ومنشی دکتر هم اومد مثلا کمکم بگیردش که یهو در نره.
به محض آماده شدن واکسن تا دکتر اومدن طرفش با شگفتی ودر عین حال خوشحالی پرسید:مامان آمپول؟؟؟؟؟؟؟؟"بچم تصوری از درد واکسن نداره چون دردهاشون رو فراموش کرده"
خلاصه دکتر ومنشی با شگفتی دست به کار شدند وعسل هیچی نگفت وعین آقا موند تا واکسنش رو زدند وبعد هم که کار دکتر تموم شد وخواست پنبه الکلی رو برداره ،گفت:آقا دتور پنبه بده خون میاد.ودکتر هم پنبه الکلی رو داد ونفس من هی فشار میداد رو دستش وهی میگفت خون نیاد ها.درحالی که ازخون خبری نبود.
وخلاصه دکتر ومنشی انگشت به دهن موندند ومن دو مترونیم دیگه اومد رومکه بابا پسرم مرد شده![]()
خدایا شکرت که هرروز شاهد بزرگ شدن وآقا شدنشم. وکلی به به وچه چه از طرف منشی شنیدیم که چه بچه ای هرکی میاد غوغا میکنه و...
خوب شد باباش نبود اگر بود که میخواست کلی ناز کنه براش وواکسن بی واکسن.
وای که آدم ازهرچی بترسه به سرش میاد.
چندروز پیش نگران بودم که یک روز برناممون با همسرم تلاقی داره ومونده بودم عسل رو چیکارش کنم.دیروز همسرم رفته مدرسه.دیده آقای مدیر با کمال وقاحت روزهایی که بهشون جهت برنامه ریزی کلاس ها داده بودیم رو برعکس برنامه ریخته.دود از کلمون پریده.هرکاری هم کردیم میگفت برنامه جا نمیره.واقعا متاسفم برای آدمهایی که برای زندگی وبرنامه مردم ارزش قائل نیستند.هیچ نمیگن این دبیر بدبخت حتما با خانومشون برنامشون رو فیکس کردند وممکنه زندگیشون چقدر دستخوش تحولات بشه."که شد .من از دیشب که شنیدم تاهمین الانشم با همسرم قهرم که چرا زودتر سرنزدی ومطمئن نشدی که کی برات برنامه ریختن."
برای اون یک روز کذایی تصمیم گرفتیم امین رو ببریم مهد کنار خونمون.دیروزم بردمش ببینم میمونه یا نه.بماند که مدیر کلاشش قبول نمیکرد بچه برای یک روز بره ومیگفت باید کل هفته رو بره.زیاد از محیط ورفتار مدیرش خوشم نیومد.بیشتر دنبال پول بود تا بهبود شرایط.امروز با یکی ازهمکارام بردیم بچه هامون رو مدرسه وتوی یک اتاق جدا از ساختمان کلاس ها دختر مستخدممون که متاهله اومد وخداییش امروز خیالم راحت بود.ترجیح میدم ببرمش مدرسه ولی همسرم مخالفه.میگه مهد رسمیتش بهتره.ولی این خانومه هم مهربونه هم زیبا وهم بچه ها ظهر به راحتی ازش جدا نمی شدند.دختر همکارم ۴سالشه میگفت :مامان بزار من بمونم تو برو خونه.
کاش شرایط مساعد بشه بتونم ببرمش پیش خودم.خیالم راحت تره.
وقتی مدرسه میرفتم وشاگردی میکردم،بوی مهر که میومد نسیم دلنوازش روحم رو می برد تا بیکران ها.بوی مهر مصادف بود با لباس نو .کفش نو.کیف وکتاب نو ودفترها وکتاب هایی که با شوق هرچه تمامتر برادر بزرگم برایم جلد میکرد وبا خطی خوش نامم را بر آن ها می نوشت وبعدها عقده ی جلد کردنم ته کشید چون مسوولیت خطیر جلد کردن به دوش من افتا.یادش بخیر چه مهرهایی که از سر نگذراندم وچه شمیم های خوشی که به چشم ندیدم.اما مهر 85برایم پر از مهر بود وامید.
درست روز اول مهر مصادف با شب اول رمضان زیباترین خاطره ی زندگی من وخوشبوترین رایحه ی پاییزی که به بهار زندگیم می مانست حادث شد.یادش بخیر.
عصر روز اول مهر با همسرم رفتیم خرید برای ماه رمضان. دو روز بود که پ ر ی و د م*عقب افتاده بود .برامم اصلا وابدا عجیب نبود چون خیلی وقتها حتی 1ماه هم تشریف نمی آورد ودیگه دیر یا زودش برام فرق نمیکرد.توی خیابون های شلوغ ملک شهر .کلی خرید کردیم.ازخرما تا لوبیا سبز وماهی و....قدم زنان رسیدیم دم داروخانه دکتر نوروزی تو خیابون مفتح.یهو همسرم که شاید از اول خیابون داشت خودش رو برای عرض این مطلب آماده میکرد گفت:خانومی بیا بی بی چک بگیریم شاید...حتی نگذاشتم حرفش رو تموم کنه با عصبانیت گفتم:واقعا که مگه بار اولمه ،توهم کم کم داری میری رو اعصابم وباگریه دویدم وازش دور شدم. با پاکت لوبیا سبز وهویج.همچین می دویدم که نگو وگریه میکردم واصلا برام مهم نبود آشنایی منو ببینه.رسیدم خونه وتند تند شروع کردم به پاک کردن لوبیا ها.وگریه میکردم ومیگفتم خدایا دیدی داد همسرمم دراومد.اون هیچی نمی گفت وحالا ....
چند دقیقه بعد آقا تشریف آورد واومد کنارم نشست .محلش نگذاشتم بی صدا لوبیا رو پاک کردیم.وخریدهامونم جا سازی کردم وبعد از دو ساعتی تصمیم گرفتم برم دستشویی.
همسری هم داشت ماهی رو پاک میکرد ومعلوم بود زیر چشمی منو می پاید.نمیدونستم اینبار دستشویی رفتنم چرا براش اینقدر ارزشمند شده.رفتم تو .لبهی دستشویی بی بی چک رو باز گذاشته بود وکنارش یک لیوان یک بار مصرف.اول خواستم بندازمشون توی سطل زباله.باز پشیمون شدم گفتم :به جهنم تست میگیرم فوقش منفی میشه.مرگ یکبار شیون هم یکبار.حالا فوقش رییس جوش بیاره وبزنیم به تیپ هم.من که آخرش باید باروبندیلم رو جمع کنم وبرم.چرا بیخود به خودم امید بدم.مخصوصا حالا که دادش هم دراومده وفقط با دوروز تاخیر تست میخواد بگیره.
ماگفته نمونه 10روز قبلش هم رفتیم دیدن برادرشون که از مشهد اومده بودند.من دیدم اونجا یک جورایی نگاهم میکنه.توی راه برگشت گفتم:چرا اینطوری نگاهم میکردی.؟خجالت میکشیدم از نگاهت.گفت:نمیدونم حس میکردم مثل خانوم های باردار نشستی."جل الخالق"شتر در خواب بیند پنبه دانه
خلاصه نمونه مذکور رو گرفتیم وتا بی بی چک رفت توش یهو دیدم خط اولی با سرعت باد قرمز شد وخط دومی یواش یواش رو به قرمزی رفت وچشمان منتظر منم که سالها بود این خط رو تو رویاش متصور میشد از حدقه زد بیرون."
باورم نمیشد.یک لحظه حس کردم غیر ممکنه.شاید نم کشیده چون دو ساعت باز بوده.شاید فاسد شده وهزاران شاید دیگه.دیگه بیرونم نمیومدم.صدای نفس های همسرم رو می شنیدم ولی میدونستم جرات نداره بپرسه"ماهو النتیجه"چون مثل شیر درنده ای آوار می شدم سرش"در صورت منفی بودن"
خلاصه کلی کلنجار رفتم وحدسم به یقین تبدیل شد که بی بی چک فاسد بوده ونمدار.سریع انداختمش توی توالت وسیفون رو کشیدم واومدم بیرون.وهمسرم از پشت در دوید رفت نشست روی مبل وجرات نکرد ما وقع رو بپرسه.بدجوری به هم ریخته بودم.خواستم برم غسل ماه رمضون رو بگیرم اما دل توی دلم نبود.یواش نشستم کنار همسرم
وگفتم: بی بی چک فاسد بود.زود درش آوردی نم کشیده بود.منم انداختم بیرون
گفت :باشه
گفتم :کاش دوتا گرفته بودی.
گفت:توکه میگی خبری نیست وهربار بیشترازاین دفعه طول میکشه
گفتم :نمیری بگیری؟؟
گفت :نه فردا اگه خبری نشد شاید گرفتم.
گفتم:....آقا انگار مثبت بود دوتا خط نشون داد.
یهو مثل فنر پرید و وگفت:راست میگی.بگو به ارواح بابام
زود لباس پوشید که بره بخره.وگفتم:الان 9:30است فکر کنم همه جا بسته باشه.
گفت:گیر میارم ورفت.
تااون رفت وبرگشت زمان برای من درجا زد.
اومد با سه تا بی بی چک.هر سه رو تست کردیم.هرسه پر شدند از رنگی که خوش ترین خبر زندگیمون رو بهمون میدادا.من مادر شده بودم.
وچقدر اولین شب سال 85 برامونر از رحمت ومهر بود.وچقدر از شادی خندیدیم واشک ریختیم وقرار گذاشتیم تا تست خون وسونو ندادیم کسی نفهمه.فرداش تست دادیم وhcgمن روی 97بود.خیلی کم بود ولی مهم این بود که بود.
واینطوری شد که مهر 85من مهر زندگیم شدو رمضان 85برکت دل من وهمسر خوبم.
هرچند بعد از به دنیا ؛آمدن دلبندمون مهر که میشه نمیدونیم چیکار کنیم که سخت بهش نگذره وچقدر حرص میخوریم و..... ولی مهر که میاد یادمون میفته چقدر پاییز با همه ی خزان وزردیش برای ما سبزی ولطف رو به ارمغان آورد.حالا اول مهر که میشه یاد بی بی چک هایی میفتم که هنوزم دارمشون ویاد همسرم که همیشه خجالت میکشید برام بی بی چک بگیره واون شب به جای یکی 4تا گرفت وحتی بعدش میگفت کاش بیشتر گرفته بودم.میگفتم برای چی:میگفت تا مطمئن شیم.یعنی با 4تا هم باورش نمیشد
بعدها در طول بارداریم همسرم بارها وبارها گفت که اون ماه مطمئن بوده من باردارم.نگاهم.نشستنم.خوابیدنم.و...
خدایا شکرت که درآغاز پاییز مهرت وبهار قرآنت دلمون رو به مهر خودت بهاری کردی.
خدایا به همه ی اونایی که منتظرن مهرت رو هدیه کن وعطر لطفت رو در کام دلشون بریز تا همیشه به یادبود لحظه ی سبز شدنشون از لذت اون دم بگویند.
امینم شاید بعدها که اینا رو بخونی بگی:چه مامان کوته فکری داشتم من.
ولی زیبای کوچکم من به همین داشته های کوچکم می بالم.شاید به قول بابایی اولین سونوی بارداریم.کارت بیمارستان.گیره ی بند ناف.چسب دور مچ پا .پنبه ای که روز سوم تست غربالگری گرفتند وقطرهی کوچکی از خون پای کوچکت روشه واون 4بی بی چک مذکوروچند تا اشیاء دیگه که من نگه داشتم رو روزی ببینی وبگی:"آی مامان تو چقدر گندبودی ودنیایت چقدرکوچیک.اینا چیه نگهداری کردی"
اما بگم عزیز دلم من به همین داشته های کوچک خوشم.وچه بخواهی چه نخواهی روزی نشانت خواهم داد تا بدانی چقدر منتظرت بودیم وچقدر برایمان عزیزی.
امروز با یاد آوری خاطره ی شنیدن خبر بارداریم کلی خاطره مرور کردیم وچقدر به داشتنت بالیدیم.ومن به همسرم گفتم:
فقط یک آرزو دارم وبس.
زنده بمانم وهمسر وفرزند محمدامینم را ببینم وبدانم که او بعد از من وتو تنها نیست بعد.......![]()
![]()
![]()
ویک پس گردنی محکم نوش جان کردم وپدرت فرمودند:تو عجیب دیوانه ای عجیب!!!!!!![]()
آری من دیوانه ام.دیوانه ی عشق تو .ومی بالم به این جنونم![]()
این روزها میگذره ومن خیلی پریشان وحیرانم.بیماری مادرم روال عادی زندگیمون رو به هم زده.علاوه بر دیسک کمرش قلبش هم بدجور اذیتش میکنه وخدا خیر دهاد پزشکان مارو که ...خدایا خودت رحمش کن.بخاطر لیلا ونادر .نمیتونم روزی رو تصور کنم که مادرم اسیر رختخواب شه یاروزی که نباشه و...یاارحم الراحمین ارحم
چیزهای دیگری هم آرامشم رو به هم زده گاهی یادم میره شیرین زبونی ها وشیرین کاری های کودک دلبندم رو ببینم وبه لبخندش غصه هام رو فراموش کنم.
مدرسه ها داره باز میشه وبه عبارتی باز میرسد بوی مهر ولی من تنها بویی که به مشامم نمیرسه مهره.
بازم غصه ی روزهایی که پیش پسرک نخواهم بود.بازم لحظاتی که در نبودم اشک خواهد ریخت.بازم ساعتهایی که باید تنگ در آغوشش بگیرم ونیستم تا حس مادریم رو به پاش بریزم.بازم یادشکه توی کلاس اگه بیادش بیفتم رشته ی کلام بدجور از دستم میره واشکی که امانم نمیده...
کاش میتونستم همهی لحظات باهات باشم گل من.کاش میتونستم همیشه کنارت بخوابم تا وقتی غلت میزنی وبیدار میشی با دیدن من باز هم به آرامی چشمهات رو ببندی.کاش بودم وقتی که از خواب میپری وداد میزنی :مامان!!!!!!!!بگم جان مامان عمر مامان من اینجام.امینم گل من فقط به خاطر آینده ی توست که امروزم در غم دوری ازتو میگذره وفقط به خاطر فرداهای توست که امروز با تمام توانمان کار میکنیم اما میترسم فردا که شد مواخذه بشیم که چرا وقتی بهمون نیاز داشتی نبودیم .وقتی صدامون کردی نشنیدیم.وقتی پشت سرمون گریه کردی بی تفاوت رد شدیم.
هرکاری کردیم که برناممون با بابایی مخالف بشه بازم یک روز مشکل داریم.وموندم من واون یک روز.هرچند بابایی گفت مادرش ازت نگهداری میکنه ومن خیالم راحت باشه .اما حاج خانوم امروز رسما اعلام کرد از پس تو بر نمیاد.یعنی ببریدش مهد........وای خدای من اگر من بشینم توی خونه وسرکار نرم که پدرت از پس قسطها وماهیانهی حاج خانوم برنمیاد که.هیچ فکر نمیکنه اگه اول هرماه ماهیانه اش به موقع میرسه وبدون دردسر فقط بخاطر اینه که من دارم ازخودم وبچم میگذرم.وای حرفش داغونم کرد ولی چی بگم.چی بگمکه هیچ وقت نتونستم جواب خودخواهی هاشون رو بدم.هیچوقت خم به ابرو نیاوردم.اگه مادرم سالم بود مگه میگذاشت بابت این چیزها حرص بخورم واشک بریزم برای روزی که نمیدونم با محمدامین چیکار کنم وپیش کی بگذارمش.مهدها هم اینجا خیلی ناجورند.تازه هفته ای یکبارهم که محیط براش سنگین میشه.از طرفی از مریضی مهد هم میترسم.نمیدونم نمیدونم چیکار باید بکنم........
دوباره مادرم دچار یک حمله ی قلبی شدند والان تو بخش مراقبت های ویژه بستری هستند.بیچاره مادرم بااینکه سنی نداره ولی ......خدایا تو که می دونی مادرم آزارش به مورچه هم نرسیده پس چراباید اینقدر اسیر درد ودارو درمان باشه...بسه خدااااااااااااااادیگه طاقت نداریم.حقمون نیست وقتی بابا میخواستیم ازمون گرفتیش.حالا که دل به تنهایی مادرمون سپردیم داری اونم ازمون میگیری؟؟؟؟؟؟؟خدایا رحممون کن.خواهر وبرادرم هنوز به مادرم احتیاج دارند.خسته شدیم.دیگه بسه بسه........


