تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers همه ی هستی من

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  91/02/26ساعت 21:18  توسط مامان وباباش  | 

دیروز رو میخواستم تو تاریخ ثبت کنم وبگم "امروز باید ثبت تاریخی بشه تو زندگی من وپسرکم که امروز شد دیروز"

برای اولین بار پسرک بعداز این همه تب وتاب وارد کردن به من در باب مهد کودک رفتن یا نرفتن واشک وآه وهمراهی من دقیقا تا سالن مهد و....

دیروز صبح من کلاس داشتم وهوا خیلی سرد بود وهمسری خونه بود وقرار شد محمدامین تا ظهر پیش پدرش بمونه ونره مهد ومن لباس پوشیدم وخواستم از در بیرون برم که به پدرش که کنارش خوابیده بود گفته بودک من آخه بمونم خونه چیکار کنم؟؟؟؟میخواهم برم مهد.

وهول هولکی لباس پوشید وبا من راه افتاد. در ماشین رو که باز کردم که بیاد پایین گفت

مامان تو سوار شو من خودم میرم تو.نیایی ها زشته.

وموندم وبالاخره با چشمهای خودم دیدم که پسرک رفت توی مهد وکفش هاش رو گذاشت تو جای کفشی وخندان دوید تو...

نمیدونم بالاخره کدوم جاذبه کودکم رو جذب کرد وچی به تمام نگرانی های من در خصوص مهدش پایان داد ولی هرچی بود.......کلی دلم رو خوش کرد به اینکه بالاخره پسرکم با بزرگترین دغدغه زندگیش کنار اومد.

خدایا شکرت.

دیروز خط تلفن خونه جدید هم وصل شد.ازاین به بعد روزمره های پسرکم رو مثل قبل خواهم نوشت.اگر خدا بخواهد.

+ نوشته شده در  90/11/20ساعت 10:1  توسط مامان وباباش  | 

بالاخره خونه ی ماهم ساخته شد واسباب کشی کردیم.هرچند خیلی سخت بود ولی گذشت...حالا ساکن شدن تو یک خونه تمیز ومرتب همه ی خستگی ها رو از تنم به در میبره؟؟؟؟؟؟

نمیدونم یک جورایی بعداز مرگ حامد ومحمود دیگه زندگی برام بیهوده شده.تلاش ورشد دیگه معنی نداره....

ولی نه من باید بخاطر پسرکم تازگی وشور وسر زندگیم رو دوباره به دست بیارم.

بخاطر همسرم که از زندگی هیچ توقعی نداره جز اینکه من ومحمد امین واطرافیانش شاد باشند.باید تلاش کنم

به زودی تلفنمون وصل میشه ومثل قبل میتونم تجدید پست کنم

.فعلا

+ نوشته شده در  90/11/11ساعت 10:12  توسط مامان وباباش  |