در راستاي سال اصلاح الگوي مصرف پسرك دردانه ي ما كلي توي خونمون قانون گذاري كردند.
از ساعت 7شب به بعد كه هر سه مون مثلا تو كانون گرم خانواده ايم از مبل ميكشه بالا وچراغها خاموش!!!
منم اگر توي آشپزخونه كار داشته باشم از روشنايي استفاده ميكنم كه دستش براي خاموش كردن بهش نميرسه.
جالبه اگر برقي رو روشن كنيم عصباني ميشه وداد ميزنه :مامان برق خاموش كن.مامان برق خاموش.
اگر غفلتا بريم دستشويي وبرق يادمون بره خاموش كنيم عين فنر ميپره يك بالش ميگذاره زير پاش و...
تلويزيون مطلقا در شب روشن نشه.مگه وقتي آقا بخواهند سي دي موشه ببينند."همون موش وگربه"
راه فاضلابمون يك مقدار لوله هاش تنگه ومن از ترس گرفتگي دو سه روزي يكبار آب داغ باز ميكنم كه شسته بشن وتواي فاصله پسرك كلي گريه ميكنه مامان آب رو ببست.واينكار بايد در نبودش صورت بگيره وگرنه به پهناي صورتش اشك ميريزه.
روي تميزي خيلي حساسه.خدا نكنه يك چيزي سرجاش نباشه.با عصبانيت داد ميزنه :مامان بد يا باباي بد اينو جاش بزار.
خلاصه تا من توي تاريكي شب ميز شام رو حاضر كنم بابايي كلي بايد سراونو گرم كنه تا من چشمهام ببينه چيكار ميكنم .تازه بعدش بااين سريال سركاري دلنوازان كه من حتما بايد ببينم بابايي بنده خدا بايد بازم مشغولش كنه كه نياد تلويزيون رو خاموش كنه تا من ببينم وبعد براش باز گو كنم.
امروز صبح مثلا خواب بود رفتم دستشويي ويادم رفت برق رو خاموش كنم.باعصبانيت وچه اخمي تيز دويد برق رو خاموش كرد وكلي زير لب بهم غر زد ورفت زير پتو
خدا به خير كنه بااين آنفولانزا.مدرسه ها تقريبا نيمه تعطيلند وهركلاس شايد 10-12نفر حاضر باشن اوناهم نيمه بيمار.واين وسط ما مونديم چيكار كنيم درس دهيم يا ندهيم.حقشه چند روز تعطيل كنند تا وضعيت بهبود پيدا كنه و.......خدايا خودت رحم كن زود اين ويروس جل وپلاسش رو جمع كنه بره.
وای که گذشته ازصدای عطسه ومماخهای آویزون بچه ها ودماغهای قرمز ورم کرده که از بس کشیدنشون شدند عین دلقک ها هوای بارونی با یک کم سرمای ملس چه حالی میده.
همون بودی که من خوابشو دیدم تو همونی که می خوام براش بمیرم
تو همون فرشته ای از جنس آدم تو واسم نشونه از خدای عالم
تو همونی که تو خنده هام شریکی توی رنجو غصه هام واسم طبیبی
تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود
تو یه قطره از خدایی...
تو همون بودی و هستی که می خوام براش بمیرم
از خدا خواستم همیشه پیش تو آروم بگیرم
تو واسم دنیای عشقی تو تمومه لحظه هامی
تازه میشه روح و جونم وقتی که تو پابه پامی
از خدا می خوام همیشه که کنار تو بمونم
شمع کاش پروانه می شد تا کنار تو بسوزم
وقتی چشمات گریه می کرد آرزوم بود که بمیرم
کاشکی من کنارت ای گل تا که دستاتو بگیرم
تو یه قطره از خدایی...
يك روزظهر من ومحمدامين براي رفتن به مدرسه
كمك من درب حياط رو مي بنده وآجر جلوي در رو ور مي داره و در رو مي بنده .وكلي احساس مرد بودن بهش دست ميده.بعد سوار ميشه ![]()
وميگه:من جلو بشينم؟
نه آقا پليس دعوا ميكنه بايد بري عقب.
با عصبانيت مياد جلو وميگه:من جلو نشينم.واخمهاشم سخت ميره تو هم.![]()
كمي بعد...خودش با خودش حرف میزنه.
من ديگه جلو نشينم .![]()
من:نبايد بشيني پليس دعوامون ميكنه.
محمدامين:آقا پليس بيا مامان دعوا كن. من مامان دوست نالم.امين دوست دالم.![]()
![]()
كمي مكث ودوباره تكرار همون جمله :من اصلا مامان دوست نالم.امين دوست دالم.![]()
از شانس رسيديم به يك دست انداز بزرگ كه تو شهر ما كم نيست ويك كم ماشين تكون خورد .
محمد امين با عصبانيت:مامان يباش.يباش برو .ماشين خلاب كردي.ماشين بابا خلاب كردي.![]()
![]()
بعد يهو كنترل ضبط ماشين رو دستش گرفت ومثلا زنگ زد به آقا پليس.آقا پليس!آقا پليس بيا مامان دعوا ماشين بابا خلاب كرد.![]()
درهمين گيرو داريهو يك آقا پليس سر چهار راه جلو چشممون ظاهر شد وچشم امين كه به جمالش افتاد .پسرم قالب تهي كرد.:نه آقا پليس مامان خوبه.من مامان دوست دالم.امين دوست نالم.![]()
واين جمله رو اينقدر تكرار كرد تا پليس از چشممون دور شد
.توي مدرسه كه پياده اش كردم ببرم تحويل مهدش بدهم .دوباره گفت:مامان ميخواهي بري كلاس.؟؟
من:آره عزيزم.
محمد امين:برو كلاس من اصلا تو دوست ندارم وبعد رفت طرف مربيش.ودر حالي كه پشتش به من بود وچشمهاش پر از اشك داد زد برو كلاس ديرت شد.من اصلا مامان دوست ندالم.![]()
![]()
ومن به طرف كلاسم رفتم ولي تا اومد مدرسه تعطيل شه داغون شدم."ساعات تفريح نميرم پيشش .اگه بدونه همونجام مياد سروقتم"
ووقتي عصر رفتم سراغش حاضر ومرتب حتي كوله به پشت منتظر من مونده بود.تا منو ديد به تنها هم مهديش گفت:نگار اين مامان منه.ناز منه عزيز منه ودرحالي كه اين جمله ها رو تكرار ميكرد دويد طرفم وصورتم رو غرق بوسه كرد وخدا ميدونه چه حالي كردم.![]()
![]()
![]()
![]()
توي فاصله اي كه توي كلاس بودم.چقدر حالم ازخودم به هم خورد كه فاصله دوست داشتن ونداشتن يك مادر وفرزند چقدر كوچيكه وچقدر ما بزرگش ميكنيم.چقدر دنياشون ساده وبي رياست.چقدر خواسته هاشون خواستني ودست يافتني است. وچقدر....پسرم منو ببخش كه مجبورم چند ساعتي تنها رها ت كنم وكنارت نباشم وحس قشنگ دوست داشتنت رو به ازاي اين دلتنگي ها با دنيايي اشك وتكرار جمله دوستت ندارم بهم بدي.
پي نوشت:
"بايد حاليم كنه كه پشت ماشين باباش نشستم.ماشين ارث باباي خودم نيست كه چاله چوله ها رو نبينم"![]()
![]()
"اين دوست داشتن وقربون صدقه هاش در نبود باباست.چشمش به بابا كه بيفته منو فراموش ميكنه.وهمش قربون صدقه ي هم ميرن.![]()
" وقتي زنگ زد تو خيال خودش كه آقا پليس بياد سروقتم ويهو پليس رو ديد شوكه شد .باورش نميشد آرزوش زود تحقق پيدا كنه.كاش ميشد ماهم وقتي چيزي رو از ته دل ميخواستيم همين قدر زود بهش مي رسيديم"
پی نوشت بابا نوشت:
...پدربودن بيشتراز يك اتفاق عاشقانه ساده است مثل انفجاري كه حاصل يك چاشني مختصر است اما صداي بي كرانگي اش در زمان و مكان مي پيچد . پدر بودن راز ملايم جاودانگيست در دست هاي بي رحم زمان كه هرروز فرسوده و مچاله ات مي كند . پدر بودن طعم چيره شدن بر ناتواني دست هاي مرگ است كه در كار گره زدن شريان هاي حياتي توست . پدر بودن شروع خود شيفتگي ديگري ست در انسان عاشق براي زندگي در هميشه ......
روزها همین طور میگذرند بدون اینکه کوچکترین استرس من برای فردا کم بشه.امینم بزرگ میشه ودغدغه های من بزرگتر .
خدارو شکر با مهدش مشکل ندارم.مربیش که البته دختر سرایدار مدرسه است توی یک کلاس خیلی خوب ازش نگهداری میکنه وامین دوستش داره.تنها همبازی امین هم یک دختر ۴ساله همکارمه به نام نگار.اتاق رو فرش کردیم وکلی وسیله بردیم براشون.عین خونه شده.
ولی من هنوز صبحهایی که باید امین رو بیدار کنم وببرم خواب شبم میره وجاش کلی بی خوابی وفکر فردا.
واقعا مادر بودن خیلی سخته.خیلی سخت ومادری کردن سخت تره.
خدایا شکرت که منو لایق مادر شدن کردی بهم عرضه ی مادری کردن رو هم بده.
خدارو شکر مادرم اومدن.دکتر گفته نمیتونه عمل کنه به خاطر ناراحتی قبلیش.فعلا استراحت مطلقه .منم باز مثل همیشه برای ادای دینی که بهش دارم وقت کم دارم و....خدایا منو ببخش تا وقتی کاری از دستم بر نمی اومد درس خوندم و فقط زحمتشون دادم ووقتی که میتونستم کاری کنم ازدواج کردم و....کاش می تونستم توی این لحظات بیشتر کنارش باشم ولی حیف...
روزهای سختی رو داریم میگذرونیم.مادرم دیسک کمرش سه ماهه که زمینگیرش کرده ودر همین فاصله هم سکته قلبی کردند.
الان هم چند هفته ای میشه که رفتن اصفهان خونه ی برادرمکه تحت درمان باشند.دکترشون گفتند دیسک کمرش حتما عمل میخواد ولی بخاطر انسداد عروق نمیتونند بیهوشش کنند.وباید استراحت کنه وبسازه.خدایا مامان من که پیر نبود که اینقدر گرفتار بلا شه..مامان تو که می بینی بی تو حتی نمیتونم از محلتون رد شم.وقتی نیستی اسم محلتون رو هم به زبون نمیارم.مامان توکه میدونی نبودنت چقدر سخته برامون.مامان چطور دلت میاد مهتاب ونواب رو تنها رها کنی وبری اونا بهت نیاز دارند..مامان نکنه نمیایی که تمرین کنیم نبودنت رو؟؟؟؟بخدا من دیگه طاقت ندارم نباشی میمیرم.
بی انصاف یادته میگفتی بزرگترین آرزوت اینه که من بچه دار شم وبچم رو در نبودم بگیری.مامان بیا وببین به قولت وفا نکردی و بچم آلا خون والاخون شده.اگه مادربزرگش سالم بود.....
خدایا قسمت میدم به عصمت بانو فاطمه ی زهرا مادرم رو شفا بدی.خدایا ستون خونمون بعد از بابام خراب نکن.کمرش راست نمیشه کمرمون رو نشکن.خدااااااااااااا
دیروز تصمیم گرفتیم واکسن آنفلونزا رو برای عسلک بزنیم تا شاید کمی از سرماخوردگی های فصلی درامان بماند.مخصوصا اینکه امسال مهد هم میره .
درش دانشگاه بود وخودم بردمش مطب دکتر.وقتی خواستم آمادش کنم گفتم محمد امین بشین آمپول بزن."با توجه به اینکه وقتی من برای مادر یزگش یا باباش آمپول میزنم پسرک خیلی رو مساله تمرکز میکنه."دیروز با خیال راحت نشست ومنشی دکتر هم اومد مثلا کمکم بگیردش که یهو در نره.
به محض آماده شدن واکسن تا دکتر اومدن طرفش با شگفتی ودر عین حال خوشحالی پرسید:مامان آمپول؟؟؟؟؟؟؟؟"بچم تصوری از درد واکسن نداره چون دردهاشون رو فراموش کرده"
خلاصه دکتر ومنشی با شگفتی دست به کار شدند وعسل هیچی نگفت وعین آقا موند تا واکسنش رو زدند وبعد هم که کار دکتر تموم شد وخواست پنبه الکلی رو برداره ،گفت:آقا دتور پنبه بده خون میاد.ودکتر هم پنبه الکلی رو داد ونفس من هی فشار میداد رو دستش وهی میگفت خون نیاد ها.درحالی که ازخون خبری نبود.
وخلاصه دکتر ومنشی انگشت به دهن موندند ومن دو مترونیم دیگه اومد رومکه بابا پسرم مرد شده![]()
خدایا شکرت که هرروز شاهد بزرگ شدن وآقا شدنشم. وکلی به به وچه چه از طرف منشی شنیدیم که چه بچه ای هرکی میاد غوغا میکنه و...
خوب شد باباش نبود اگر بود که میخواست کلی ناز کنه براش وواکسن بی واکسن.
وای که آدم ازهرچی بترسه به سرش میاد.
چندروز پیش نگران بودم که یک روز برناممون با همسرم تلاقی داره ومونده بودم عسل رو چیکارش کنم.دیروز همسرم رفته مدرسه.دیده آقای مدیر با کمال وقاحت روزهایی که بهشون جهت برنامه ریزی کلاس ها داده بودیم رو برعکس برنامه ریخته.دود از کلمون پریده.هرکاری هم کردیم میگفت برنامه جا نمیره.واقعا متاسفم برای آدمهایی که برای زندگی وبرنامه مردم ارزش قائل نیستند.هیچ نمیگن این دبیر بدبخت حتما با خانومشون برنامشون رو فیکس کردند وممکنه زندگیشون چقدر دستخوش تحولات بشه."که شد .من از دیشب که شنیدم تاهمین الانشم با همسرم قهرم که چرا زودتر سرنزدی ومطمئن نشدی که کی برات برنامه ریختن."
برای اون یک روز کذایی تصمیم گرفتیم امین رو ببریم مهد کنار خونمون.دیروزم بردمش ببینم میمونه یا نه.بماند که مدیر کلاشش قبول نمیکرد بچه برای یک روز بره ومیگفت باید کل هفته رو بره.زیاد از محیط ورفتار مدیرش خوشم نیومد.بیشتر دنبال پول بود تا بهبود شرایط.امروز با یکی ازهمکارام بردیم بچه هامون رو مدرسه وتوی یک اتاق جدا از ساختمان کلاس ها دختر مستخدممون که متاهله اومد وخداییش امروز خیالم راحت بود.ترجیح میدم ببرمش مدرسه ولی همسرم مخالفه.میگه مهد رسمیتش بهتره.ولی این خانومه هم مهربونه هم زیبا وهم بچه ها ظهر به راحتی ازش جدا نمی شدند.دختر همکارم ۴سالشه میگفت :مامان بزار من بمونم تو برو خونه.
کاش شرایط مساعد بشه بتونم ببرمش پیش خودم.خیالم راحت تره.
وقتی مدرسه میرفتم وشاگردی میکردم،بوی مهر که میومد نسیم دلنوازش روحم رو می برد تا بیکران ها.بوی مهر مصادف بود با لباس نو .کفش نو.کیف وکتاب نو ودفترها وکتاب هایی که با شوق هرچه تمامتر برادر بزرگم برایم جلد میکرد وبا خطی خوش نامم را بر آن ها می نوشت وبعدها عقده ی جلد کردنم ته کشید چون مسوولیت خطیر جلد کردن به دوش من افتا.یادش بخیر چه مهرهایی که از سر نگذراندم وچه شمیم های خوشی که به چشم ندیدم.اما مهر 85برایم پر از مهر بود وامید.
درست روز اول مهر مصادف با شب اول رمضان زیباترین خاطره ی زندگی من وخوشبوترین رایحه ی پاییزی که به بهار زندگیم می مانست حادث شد.یادش بخیر.
عصر روز اول مهر با همسرم رفتیم خرید برای ماه رمضان. دو روز بود که پ ر ی و د م*عقب افتاده بود .برامم اصلا وابدا عجیب نبود چون خیلی وقتها حتی 1ماه هم تشریف نمی آورد ودیگه دیر یا زودش برام فرق نمیکرد.توی خیابون های شلوغ ملک شهر .کلی خرید کردیم.ازخرما تا لوبیا سبز وماهی و....قدم زنان رسیدیم دم داروخانه دکتر نوروزی تو خیابون مفتح.یهو همسرم که شاید از اول خیابون داشت خودش رو برای عرض این مطلب آماده میکرد گفت:خانومی بیا بی بی چک بگیریم شاید...حتی نگذاشتم حرفش رو تموم کنه با عصبانیت گفتم:واقعا که مگه بار اولمه ،توهم کم کم داری میری رو اعصابم وباگریه دویدم وازش دور شدم. با پاکت لوبیا سبز وهویج.همچین می دویدم که نگو وگریه میکردم واصلا برام مهم نبود آشنایی منو ببینه.رسیدم خونه وتند تند شروع کردم به پاک کردن لوبیا ها.وگریه میکردم ومیگفتم خدایا دیدی داد همسرمم دراومد.اون هیچی نمی گفت وحالا ....
چند دقیقه بعد آقا تشریف آورد واومد کنارم نشست .محلش نگذاشتم بی صدا لوبیا رو پاک کردیم.وخریدهامونم جا سازی کردم وبعد از دو ساعتی تصمیم گرفتم برم دستشویی.
همسری هم داشت ماهی رو پاک میکرد ومعلوم بود زیر چشمی منو می پاید.نمیدونستم اینبار دستشویی رفتنم چرا براش اینقدر ارزشمند شده.رفتم تو .لبهی دستشویی بی بی چک رو باز گذاشته بود وکنارش یک لیوان یک بار مصرف.اول خواستم بندازمشون توی سطل زباله.باز پشیمون شدم گفتم :به جهنم تست میگیرم فوقش منفی میشه.مرگ یکبار شیون هم یکبار.حالا فوقش رییس جوش بیاره وبزنیم به تیپ هم.من که آخرش باید باروبندیلم رو جمع کنم وبرم.چرا بیخود به خودم امید بدم.مخصوصا حالا که دادش هم دراومده وفقط با دوروز تاخیر تست میخواد بگیره.
ماگفته نمونه 10روز قبلش هم رفتیم دیدن برادرشون که از مشهد اومده بودند.من دیدم اونجا یک جورایی نگاهم میکنه.توی راه برگشت گفتم:چرا اینطوری نگاهم میکردی.؟خجالت میکشیدم از نگاهت.گفت:نمیدونم حس میکردم مثل خانوم های باردار نشستی."جل الخالق"شتر در خواب بیند پنبه دانه
خلاصه نمونه مذکور رو گرفتیم وتا بی بی چک رفت توش یهو دیدم خط اولی با سرعت باد قرمز شد وخط دومی یواش یواش رو به قرمزی رفت وچشمان منتظر منم که سالها بود این خط رو تو رویاش متصور میشد از حدقه زد بیرون."
باورم نمیشد.یک لحظه حس کردم غیر ممکنه.شاید نم کشیده چون دو ساعت باز بوده.شاید فاسد شده وهزاران شاید دیگه.دیگه بیرونم نمیومدم.صدای نفس های همسرم رو می شنیدم ولی میدونستم جرات نداره بپرسه"ماهو النتیجه"چون مثل شیر درنده ای آوار می شدم سرش"در صورت منفی بودن"
خلاصه کلی کلنجار رفتم وحدسم به یقین تبدیل شد که بی بی چک فاسد بوده ونمدار.سریع انداختمش توی توالت وسیفون رو کشیدم واومدم بیرون.وهمسرم از پشت در دوید رفت نشست روی مبل وجرات نکرد ما وقع رو بپرسه.بدجوری به هم ریخته بودم.خواستم برم غسل ماه رمضون رو بگیرم اما دل توی دلم نبود.یواش نشستم کنار همسرم
وگفتم: بی بی چک فاسد بود.زود درش آوردی نم کشیده بود.منم انداختم بیرون
گفت :باشه
گفتم :کاش دوتا گرفته بودی.
گفت:توکه میگی خبری نیست وهربار بیشترازاین دفعه طول میکشه
گفتم :نمیری بگیری؟؟
گفت :نه فردا اگه خبری نشد شاید گرفتم.
گفتم:....آقا انگار مثبت بود دوتا خط نشون داد.
یهو مثل فنر پرید و وگفت:راست میگی.بگو به ارواح بابام
زود لباس پوشید که بره بخره.وگفتم:الان 9:30است فکر کنم همه جا بسته باشه.
گفت:گیر میارم ورفت.
تااون رفت وبرگشت زمان برای من درجا زد.
اومد با سه تا بی بی چک.هر سه رو تست کردیم.هرسه پر شدند از رنگی که خوش ترین خبر زندگیمون رو بهمون میدادا.من مادر شده بودم.
وچقدر اولین شب سال 85 برامونر از رحمت ومهر بود.وچقدر از شادی خندیدیم واشک ریختیم وقرار گذاشتیم تا تست خون وسونو ندادیم کسی نفهمه.فرداش تست دادیم وhcgمن روی 97بود.خیلی کم بود ولی مهم این بود که بود.
واینطوری شد که مهر 85من مهر زندگیم شدو رمضان 85برکت دل من وهمسر خوبم.
هرچند بعد از به دنیا ؛آمدن دلبندمون مهر که میشه نمیدونیم چیکار کنیم که سخت بهش نگذره وچقدر حرص میخوریم و..... ولی مهر که میاد یادمون میفته چقدر پاییز با همه ی خزان وزردیش برای ما سبزی ولطف رو به ارمغان آورد.حالا اول مهر که میشه یاد بی بی چک هایی میفتم که هنوزم دارمشون ویاد همسرم که همیشه خجالت میکشید برام بی بی چک بگیره واون شب به جای یکی 4تا گرفت وحتی بعدش میگفت کاش بیشتر گرفته بودم.میگفتم برای چی:میگفت تا مطمئن شیم.یعنی با 4تا هم باورش نمیشد
بعدها در طول بارداریم همسرم بارها وبارها گفت که اون ماه مطمئن بوده من باردارم.نگاهم.نشستنم.خوابیدنم.و...
خدایا شکرت که درآغاز پاییز مهرت وبهار قرآنت دلمون رو به مهر خودت بهاری کردی.
خدایا به همه ی اونایی که منتظرن مهرت رو هدیه کن وعطر لطفت رو در کام دلشون بریز تا همیشه به یادبود لحظه ی سبز شدنشون از لذت اون دم بگویند.
امینم شاید بعدها که اینا رو بخونی بگی:چه مامان کوته فکری داشتم من.
ولی زیبای کوچکم من به همین داشته های کوچکم می بالم.شاید به قول بابایی اولین سونوی بارداریم.کارت بیمارستان.گیره ی بند ناف.چسب دور مچ پا .پنبه ای که روز سوم تست غربالگری گرفتند وقطرهی کوچکی از خون پای کوچکت روشه واون 4بی بی چک مذکوروچند تا اشیاء دیگه که من نگه داشتم رو روزی ببینی وبگی:"آی مامان تو چقدر گندبودی ودنیایت چقدرکوچیک.اینا چیه نگهداری کردی"
اما بگم عزیز دلم من به همین داشته های کوچک خوشم.وچه بخواهی چه نخواهی روزی نشانت خواهم داد تا بدانی چقدر منتظرت بودیم وچقدر برایمان عزیزی.
امروز با یاد آوری خاطره ی شنیدن خبر بارداریم کلی خاطره مرور کردیم وچقدر به داشتنت بالیدیم.ومن به همسرم گفتم:
فقط یک آرزو دارم وبس.
زنده بمانم وهمسر وفرزند محمدامینم را ببینم وبدانم که او بعد از من وتو تنها نیست بعد.......![]()
![]()
![]()
ویک پس گردنی محکم نوش جان کردم وپدرت فرمودند:تو عجیب دیوانه ای عجیب!!!!!!![]()
آری من دیوانه ام.دیوانه ی عشق تو .ومی بالم به این جنونم![]()
این روزها میگذره ومن خیلی پریشان وحیرانم.بیماری مادرم روال عادی زندگیمون رو به هم زده.علاوه بر دیسک کمرش قلبش هم بدجور اذیتش میکنه وخدا خیر دهاد پزشکان مارو که ...خدایا خودت رحمش کن.بخاطر لیلا ونادر .نمیتونم روزی رو تصور کنم که مادرم اسیر رختخواب شه یاروزی که نباشه و...یاارحم الراحمین ارحم
چیزهای دیگری هم آرامشم رو به هم زده گاهی یادم میره شیرین زبونی ها وشیرین کاری های کودک دلبندم رو ببینم وبه لبخندش غصه هام رو فراموش کنم.
مدرسه ها داره باز میشه وبه عبارتی باز میرسد بوی مهر ولی من تنها بویی که به مشامم نمیرسه مهره.
بازم غصه ی روزهایی که پیش پسرک نخواهم بود.بازم لحظاتی که در نبودم اشک خواهد ریخت.بازم ساعتهایی که باید تنگ در آغوشش بگیرم ونیستم تا حس مادریم رو به پاش بریزم.بازم یادشکه توی کلاس اگه بیادش بیفتم رشته ی کلام بدجور از دستم میره واشکی که امانم نمیده...
کاش میتونستم همهی لحظات باهات باشم گل من.کاش میتونستم همیشه کنارت بخوابم تا وقتی غلت میزنی وبیدار میشی با دیدن من باز هم به آرامی چشمهات رو ببندی.کاش بودم وقتی که از خواب میپری وداد میزنی :مامان!!!!!!!!بگم جان مامان عمر مامان من اینجام.امینم گل من فقط به خاطر آینده ی توست که امروزم در غم دوری ازتو میگذره وفقط به خاطر فرداهای توست که امروز با تمام توانمان کار میکنیم اما میترسم فردا که شد مواخذه بشیم که چرا وقتی بهمون نیاز داشتی نبودیم .وقتی صدامون کردی نشنیدیم.وقتی پشت سرمون گریه کردی بی تفاوت رد شدیم.
هرکاری کردیم که برناممون با بابایی مخالف بشه بازم یک روز مشکل داریم.وموندم من واون یک روز.هرچند بابایی گفت مادرش ازت نگهداری میکنه ومن خیالم راحت باشه .اما حاج خانوم امروز رسما اعلام کرد از پس تو بر نمیاد.یعنی ببریدش مهد........وای خدای من اگر من بشینم توی خونه وسرکار نرم که پدرت از پس قسطها وماهیانهی حاج خانوم برنمیاد که.هیچ فکر نمیکنه اگه اول هرماه ماهیانه اش به موقع میرسه وبدون دردسر فقط بخاطر اینه که من دارم ازخودم وبچم میگذرم.وای حرفش داغونم کرد ولی چی بگم.چی بگمکه هیچ وقت نتونستم جواب خودخواهی هاشون رو بدم.هیچوقت خم به ابرو نیاوردم.اگه مادرم سالم بود مگه میگذاشت بابت این چیزها حرص بخورم واشک بریزم برای روزی که نمیدونم با محمدامین چیکار کنم وپیش کی بگذارمش.مهدها هم اینجا خیلی ناجورند.تازه هفته ای یکبارهم که محیط براش سنگین میشه.از طرفی از مریضی مهد هم میترسم.نمیدونم نمیدونم چیکار باید بکنم........
دوباره مادرم دچار یک حمله ی قلبی شدند والان تو بخش مراقبت های ویژه بستری هستند.بیچاره مادرم بااینکه سنی نداره ولی ......خدایا تو که می دونی مادرم آزارش به مورچه هم نرسیده پس چراباید اینقدر اسیر درد ودارو درمان باشه...بسه خدااااااااااااااادیگه طاقت نداریم.حقمون نیست وقتی بابا میخواستیم ازمون گرفتیش.حالا که دل به تنهایی مادرمون سپردیم داری اونم ازمون میگیری؟؟؟؟؟؟؟خدایا رحممون کن.خواهر وبرادرم هنوز به مادرم احتیاج دارند.خسته شدیم.دیگه بسه بسه........
دیروز یکی از بدترین خبرهای ممکن جیگرم رو کباب کرد.یه همکاری دارم که همسرشونم پزشکند.دیروز با کمال تاسف توی مدرسه شنیدم که هفته ی قبل تنها پسرشون که یازده سالشهواسمش مهرزاده دل درد میگیره وبعد از سونو متوجه وجود یک توده تو شکمش میشن ومیبرند تهران که دکتر بعد از باز کردن شکم بدون هیچ کاری دوباره شکمش رو می بنده.دیروز داغون شدم چون چند سال قبل ۳سال همسایه دیوار به دیوار بودیم ومن از روز تولد تا سه سالگی شاهد بزرگ شدن وپر گرفتنش بودم وامروز باور نمیکنم که ..........خدایا حکتت رو شکر .آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا خانوم شمس ؟؟؟؟؟؟؟؟پارسال با چشم خودم می دیدم دست خیرش رو سر بچه یتیم ها وبی بضاعتهاست.دیدم که برای تهیه جهیزیه یک یتیم چه ها که نکرد.......خدایا حقش نیست.به خدا حقش نبود که دیروز که بهش زنگ بزنم صدای هق هق گریه هاش..........خدایا رحمش کن.تو رو قسمت میدم به عزت وجلالت به مهرزاد ومادرش رحم کن.نگذار داغ فرزندش ....
حدیث از پیامبر گرامی اسلام (ص):
کودکان را به پنج دلیل دوست دارم
- "گریه می کنند" چرا که گریه کلید بهشت است.
- قهر می کنند ولی زود آشتی می کنند چرا که دلی بی کینه دارند.
- چیزی را که می سازند زود خراب می کنند چون دلبستگی به دنیا ندارند.
- با خاک بازی می کنند چون غرور و تکبر ندارند.
- هر چه دارند می خورند و برای فردا نگه نمی دارند، چون آرزوهای دراز و غم فردا ندارند.
خداروشکر رفتیم زیارت اقا وخوشبختانه بهتراز اون که تصور میکردم پسرک همراهیمون کرد.هرچند شیطنت هاش صد برابر شده بود وکلی برامون افه اومد ولی خدارو شکر همه چیز خیلی خوب تموم شد وتونستیم با بار معنوی خودمون رو برای رمضان مهیا کنیم.
گل پسر این چند روز چون ماشین نبرده بودیم تا خسته میشد میگفت "بابا بلغم کن"وبابایی با وجود ارتروزش به دوشش می کشید ووقتی میگفتم بیا بغل من .داد می زد :مامان بلغ تو نه بلغ بابا خوبه.حالا خوبیش چی بود که پسرک کشف کرده بود ومن نمیدونستم الله اعلم.![]()
بردیمشم باغ وحش وکیل آباد اصفهان باغ وحش نداره بااین همه عظمتش به ناچار از فرصت استفاده کردیم ورفتیم وکیل آباد .نمیدونید چه حالی میکرد با حیوانات.جالب اینجا بود حیواناتی که قبلا دیده بود رو باهاشون صمیمی تر برخورد میکرد واز کنار قفسشون تکون نمیخورد مثل لاک پشت.بز.میمون.شیر وجالب اینکه مثلا به میمون وشامپانزده میگفت تارزان وهمچین جیغ شادی سرمیداد توی باغ وحش که همه بهش نگاه میکردند وهرکی رد می شد لپش رو یک کشی میداد.وقتی کنار قفسی می رفتیم که حیوانش براش جالب نبود میدوید طرف قفس حیوان مورد علاقش حتی اگه کلی باهاش فاصله داشت.خلاصه ماهم درازی راه رو باهاش می رفتیم هم پهناش رو.
از بس دنبال باباش بود بعضیها میگفتند وای چقدر باباییه واین بماند واینکه جالب بود وقتی از کفشداری کفشهاشون رو میگرفتند وبابا اول امین رو زمین میگذاشت که کفشهاشو بپوشه یهو تند کفشهای بابا رو جفت میکرد جلوی پاش ومیگفت :بابا اول تفسهات.
خلاصه جیگرم خیلی هوای باباش رو داره.
علاوه بر همه ی اینها نظمش منو کشته سخت.تا جایی که حتی روی دمپایی توالتش حساسه که بعد از بیرون اومدن مرتب جفت باشند وحتی یک دهم میلیمتر با هم فرقی نداشته باشند وچون گفتم دست نزنی کثیفند با پاهاش همچین مرتبشون میزاره که بیا وببین.وهرچیزی رو برمیداره حتما سرجاش میگذاره ووقتی دستش رو میخواد بشوره اگه با باباش رفته باشه دستشویی بعد از ریختن مایع تو دستهاش به باباش آموزش میده: ایطور بمال ایطور آبی کن ایطور بسول ایطوربلو بیلونودر کنار این همه شیرین زبونی عملی هم اجرا میکنه.وجالبتر اینکه بعد از دستشویی حتما باید خودش شلنگ آب رو بگیره وخودش رو بشوره.ووقتی اینکارهارو میکنه دلم میخواد بخورمش چون بهش امیدوار میشم که خوب آموزشهام رو گرفته.البته موقع آموزش حواس پرته ولی بعدا عکس العملش رو می بینم.مثلا شعر یادش میدم خودم رو میکشم تکرار کنه عمرا به روی مبارک بیاره ولی وقتی سرگرم کار دیگری است من زمزمه کنم اونم بی حواس شروع میکنه به ادامه خوندن شعر.
خلاصه جیگرم سخت دلبر شده.هرچند خدا نکنه گیر بده به چیزی اینقدر لج میکنه وتکرار میکنه که آدم سرگیجه میگیره.
مثلا امروز با زبون روزه خواسته گردو بزاره دهنم وهرچی میگرفتم والکی میبردم دهنم ومیگفتم هم.داد میزد :مامان تو دستت.مامان بخور تو دستت.خلاصه با مصیبت ولم کرده.
حرف برای گفتن زیاد دارم ولی.........اولین روز روزه هم خیلی سخته اونم بعد از سه سال روزه خوری بهخاطر بارداری ودو سال هم شیردهی.هرچند کفاره دادم ولی خودمونیم روزه گرفتن هم توی تابستون واقعا سخته .ومخصوصا بعد از اینهمه شکم پارگی
اگه بخواهد فردا عازمیم که بریم مشهد.وگل پسرمون رو مشهدی کنیم.
محمدامین بدجوری بابایی وددری شده همش میخواهد بره کوچه ویک لحظه هم توی خونه بند نمیشه.تواین گیر ودار من مخالفم وپدرش سخت موافق ودر بازیهاش همراهیش میکنه.یک دلیلش اینه که محمدامین وقتی هم میره توی کوچه بازی خودش رومیکنه وبا بقیه نیست.ودلش میخواد اجتماعی شه.نمیدونم چرا خصلت این سنه یا امین من زیاد نمیجوشه با بچه ها هرچند که اسم همشون رو بلده ووقتی توی خونه است میخواد بره پیششون.
این روزها اعصابم خیلی خورده مادرم دیسک کمر دارند وبدجوری افتادند ودکتر گفته فقط استراحت.خدایا خودت کمکش کن زمین گیر نشه آخه بنده ی خدا سنی نداره که.
بچم کلی حرف گوش کن شده کمکم میکنه میز غذا رو آماده کنم هرچی بخواهم بهش بگم زودی گوش میکنه وانجام میده.امروز داشتم برای کلاس کنکورم تست در می آوردم خودکارم آبی بود گفتم:محمدامینم یک خودکار مشکی برام میاری .با تعجب دیدم گفت:مشکی؟؟؟؟؟؟؟؟ودوید از توکمد آورد.شاخ در آوردم من رنگ مشکی رو باهاش کار نکرده بودم.
ماشالله همه ی فامیلهامون رو میشناسه ومیدونه کی از طرف منه کی از طرف باباییش.به فامیلهای من خاله ودایی صدا میکنه وفامیل بابا عمع وعمو.
اهل کوچه هم خاله ودایی هستند.خیلی جالبه
آدرس ها رو هم بلده توی شهر که میگردیم با انگشت نشون میده خونه ی کی از کدوم طرفه وباید ازهمون طرف بریم.
این روزها اعصابم خیلی خورده مادرم دیسک کمر دارند وبدجوری افتادند ودکتر گفته فقط استراحت.خدایا خودت کمکش کن زمین گیر نشه آخه بنده ی خدا سنی نداره که.خدایا کمکش کن طاقت ندارم مریضی مادرم رو ببینم.بیچاره خواهر وبرادرم که توی خونه اند چقدر افسرده شدند در نبودنش.
یاامام رضا مادرم را دریاب
هفته گذشته درگیر نقاشی خونه بودیم ومن وامین توی این مدت خونه ی مادرم ومادر شوهرم بودیم.بیچاره بابای امین خیلی خسته شد ولی خداروشکر خونه رو به راه شد حسابی.تصمیم داشتم بعد از نقاشی اتاق نی نی رو پراز جینگول وفینگول کنم ولی از بس تمیز شده دلم نمیاد .
بعد از اینکه پدر امین چند روزی رفت ماموریت وبرگشت محمدامین خیلی بد اخلاق ونق نقو شده همش دنبال باباشه نیست قبلا کم آویزونش بود حالا بدتر شده.
ماشالله حرف زدنش شده عین بلبل دیشب مهمون داشتیم هی سر به سرش میگذاشتند موقع شام خوردن یهو میگه بسه.ای خدا!!!!ای بابا!!!!!!!برید لالا کنید.
انشالله اگه خدا بخواهد 24مرداد میریم پا بوس امام رضا.نمیدونم فقط دعا میکنم عسلم اذیت نشه وسفرمون به خوبی تموم شه.
یادش بخیر مرداد 85همسرم از طرف محل کارش رفت مشهد البته مجردی.وقتی برگشت گفت تو این 4روز بست نشستم توحرم فقط شبانه روز 4ساعت میرفتم هتل برای استراحت.وهمش آقا رو قسم داده به جان جوادش که ناامیدمون نکنه چند روزی که موند اصفهان دوباره هوایی شد که دوتایی بریم مشهد.من اونوقت مسوول یک پژوهش سرا بودم وکلی سرم شلوغ بود و اون تصادف لعنتی که یکماه ونیم ازش گذشته بود دپرسم کرده بود سخت.علیرغم مشغله کاری بلیط قطار گرفتیم که بریم دوباره پا بوس آقا.قرار 10شهریور بود.روز 9به همسرم زنگ زدند که مدرس یک دوره است ومعرفیش کردند ومجبور شدیم بلیط رو پس بدیم برای 19 دوباره بلیط تهیه کردیم.روز 17فهمیدم من کلاس ضمن خدمت دارم واینجوری شد که عملا آقا مارو نطلبید.ولی وقتی روز 2مهر فهمیدم باردارم میدونستم حکتی بود که آقا بعد از دوبار بار سفر بستن نخواست بریم حضورش.شاید اگر میرفتم توراه برای نی نی مشکلی پیش میومد.قبلا تا تصمیم میگرفتیم بریم مشهد عصر راه افتاده بودیم .حالا میفهمم توهرچیزی حمکتی است که ما ........
السلام علیک یا ثامن الحجج


